AUTHOR: siamak DATE: 7/12/2003 02:52:00 PM ----- BODY: با سلام خدمت دوستان عزيزي كه هميشه به من محبت دارند . راستش چند روزيست كه از مستاجري در آمده ام !! خوشحال مي شوم در خانه جديد شاعرانه ها با من همراه باشيد . دست يكايك شما را مي فشارم .شاد باشيد . سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 7/06/2003 11:26:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه پوزش بابت تاخير ! در ادامه همان مشكلات كه ذكر شد شديدا درگير بودم كه خوشبختانه فعلا ختم به خير شده است ! ان شاالله دوباره به شكل منظم در خدمت خواهم بود.فعلا بهواسطه همان كمبود وقت يك غزل ، مرا تحمل كنيد تا بعد:
«كودكان ما»
برقص در شب يلدايم ، اي غزل ! با من
برقص تا گلِ خورشيدِ بوسه ها ، تا من !

برقص ! رقص تو آتشفشاني از رنگ است ،
سپيدِ پيرهن آبيِ ارغوان دامن !

برقص ! قصه شوريدگي روايت كن !
براي جنگل وحشي ، براي دريا ، من

كه زير پاي تو جنگل شكوفه مي ريزد
و موج بوسهء دريا به روي پاها ، من –

هم از حرير نفسهات شعر مي بافم
و يك سؤال قديمي : تو شاعري يا من ؟!

هزار كودك شيطان واژه زاده شدند
از التهاب تو و تب ، شب و عطش با من !

آهاي كوليِ لولي وشِ بهار آغوش !
سپرده ام به تو اين كودكانِ دل را من …

… بيا و مادر خوبي براي آنها باش !
بزرگشان كن و عاشق ، شبيه بابا : من !!

شاد باشيد.
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 7/01/2003 08:26:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : نمي دونم چرا 2-3 روز از زندگي عقبم !! يه عالمه كار دارم كه بايد تا آخر هفته انجام بدم و همه اش نصفه مونده !! خدا رحم كنه !!
دوم اينكه : يك چهارپاره تقديم به نخستين نواده حوا كه اين شعر را شنيد !
« گريز »

من از تو مي گريزم
شبيه تشنه از آب !
شبيه زخم از درد !
شبيه خسته از خواب !

من از تو مي گريزم
شبيه برگ از نور !
شبيه ريشه از خاك
مي از درخت انگور !!

غزل شتاب دارد ،
ولي هراس دارم !
ترانه امر دارد ،
من التماس دارم !

هواشناسي من
و پيش بيني باد
كلاه قلب خود را
بچسب مرد ! … افتاد !!

چه تندباد گرمي !
چه شرجي عجيبي !
تمام شد … تمام شد
بهشت خود فريبي !

دوباره آتش سيب
كه نان گندمت سوخت !
هبوط سوزني شد
زمين به آسمان دوخت !!

« هزار ابر دارم ! »…
ببار روح رنجور !
كلك نه ! …كشتي ات كو ؟!
كجاست ؟! نوح رنجور !

دوباره يك خليل و
هزار كومه آتش
يقين ولي نه ! … حتي -
- به قصه سياوش !!

دوباره نيل جوشيد
عصاي عقل وا ماند !
و غم به جاي فرعون
سرود فتح مي خواند !

دوباره جلجتا را
صليب زار ديدم
« مسيح باز مصلوب !
ببين چكار … ! »… ديدم !!

من از تو مي گريزم
شبيه تشنه از آب !
شبيه زخم از درد !
شبيه خسته از خواب !

من از تو مي گريزم
شبيه … نه !… ولش كن !!
هلال ديده ام ، تو –
- بيا و كاملش كن !

هر آنچه ماه ديدم
هلال بود و خنجر !
تو ! پشت ابر پر نور !
تو بدر باش ديگر !!

تو بدر باش تا سيب
به روي من بخندد
چنانكه اشك تا حشر
به غم دخيل بندد !!

تو ماه باش تا با
همين كلك بيايم
سراغ هفت دريا
يه جنگ سيل ماتم !

تو سيب … ، تا كه آتش
لهيب سيب باشد
يقين تويي ، فرنگيس !
چرا عجيب باشد !؟

تو پا بشو ، كه تا نيل
به پاي من بيافتد !
سرود داغ فرعون
هم از دهن بيافتد !!

چه ماهتاب ، چه پا ،
چه سيب … بوسه دارد !
تو جلجتا كه باشي
صليب بوسه دارد !!

من …
… تا تو مي گريزم !
شبيه تشنه تا آب …
شبيه برگ تا نور …
شبيه خسته تا خواب … !

××
عاشقانگي تان مستدام باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/28/2003 07:17:00 PM ----- BODY: با سلام مجدد !! ... خيلي با حاله !
اين بلاگر مثلا آپ تو ديت شده !! انگار واسه نوشتن حد گذاشتن تا آدماي پرحرفي مثه من حساب كار دستشون بياد ! ولي من پررو تر از اين حرفام ! لذا مطلب اين دفعه رو در دو پست بخونيد كه در ذيل آمده !!و ان شاالله قصد يك فكر اساسي دارم كه به زودي ....!
شاد باشيد
-------- AUTHOR: siamak DATE: 6/28/2003 07:08:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : دوستان گفته اند كه چرا لينك مجله الكترونيكي سمرقند را نگذاشتي ! عرض شود به خاطر كم حواسي مفرط !! اينجا را كليك كنيد .
دوم اينكه : هنوز هفت سنگ را نخوانديد ؟! بشتابيد !!
سوم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه ديگر با شعرهاي زيباي آقاي بيابانكي به نام سنگ چين ! وبلاگشهر ادبي هر روز بهتر از ديروز !! غزلهاي زيباي آقاي بيابانكي نياز به معرفي من ندارند. تصاوير زيبا و نو ، گاه در لحن امروز و گاه در لحنهاي آركائيك تر فضايي رنگين مي آفريند كه مخاطب را مجذوب مي كند . اميدوارم روز به روز شعرهاي بهتر و تازه تري در اين وبلاگ بخوانيم . با تشكر از معرفي غزل امروز .
چهارم اينكه : امروز مي خواهم به سراغ نويسنده اي بروم كه او را خيلي دوست دارم و پيش از اين نيز راجع به او و آثارش در چند نوبت نوشته ام كه براي مراجعه به آنها مي توانيد به آرشيو موضوعي كنار صفحه مراجعه كنيد .
نادر ابراهيمي نام آشنايي براي طرفداران ادبيات شاعرانه و داستانهاي شعرگونه است . پيش از اين گفته بودم كه انتشارات اميركبير مجموعه اي در سه مجلد از داستانهاي كوتاه پيش از انقلاب او را ، در سال 72 به چاپ رسانده بود . اين مجموعه از 5 كتاب چاپ شده در سالههاي مذكور ، بر اساس مضمون و طرح داستاني مجددا طبقه بندي و جمع آوري شده بود و چنانكه گفتم در سه مجلد عرضه شد . امسال انتشارات روزبهان كه اكثر كارهاي ابراهيمي را منتشر كرده است 6 مجموعه پيش از انقلاب ابراهيمي با نامهاي « خانه اي براي شب » ، « مصابا و روياي گجرات » ، « آرش در قلمرو ترديد » ، « افسانه باران » ، « هزارپاي سياه وقصه هاي صحرا » و « غزل داستانهاي فصل بد » را مجددا با همان شكل سابق به زيور طبع آراسته است . بحث من در اين نوشتار بر همين 6 مجموعه و نگاهي كلي بر شيوه داستان نويسي ابراهيمي در داستانهاي كوتاه است .
اين 6 كتاب حاصل نخستين سالهاي كار ابراهيمي به عنوان نويسنده اند . تاريخ چاپ اول اولين مجموعه 1341 و چاپ چهارم آخرين مجموعه 1357 است . « بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم » در حد فاصل مجموعه دوم و سوم منتشر شده است . بنابراين آنچه در اين مجموعه ها مي بينيم ، روح نويسندگي ابراهيمي را عريانتر از آثار اخيرش به ما نشان مي دهد . ابراهيمي اصولا نويسنده ايست كه به انديشه اي كه در پس پشت هر اثر هنريست بهايي بسيار مي دهد و اصولا دغدغه او همين انديشه است . بنا به مقتضيات زمان نگارش اين مجموعه ها ، انديشه اصلي و درونمايه عمده آثار ، دردهاي اجتماعي و وطن است . بعد از اين مقوله بزرگترين درونمايه اين آثار ، مسائل انسان شناسانه و مقوله هايي انتزاعي چون عشق ، اخلاق ، ايمان و مانند آنهاست .
شيوه روايت در اكثر قريب به اتفاق داستانها خطيست و شيوه جريان سيال ذهني را كه مثلا در « بار ديگر …» مي بينيم ، در اينجا حضور كم رنگ تري دارد . اما همچنان نثر شعرگونه ابراهيمي و تصوير سازيهاي درخشانش به شكل يك مولفه اساسي رخ نمايي مي كند . در واقع ، ابراهيمي نه تنها نثري شاعرانه دارد بلكه اصولا مضمون داستانهايش نيز شاعرانه و حتي گاه كاملا سورئال و نماد پردازانه است . به اين نمونه ها نگاه كنيد :
« خانه اي براي شب » داستان ماهيگير پيري ست كه به دنبال تاريكي و سرماي شبهاي زمستان به هر چه فانوس لعنت مي فرستد و بر آن مي شود كه به شكار خورشيد برود و براي آن تور پهن كند !
« پياده رو ها از هم جدا هستند » داستان انتظار زن و مردي كه در چارراه به انتظار كسي ايستاده اند و گرگهائيكه به سمت شهر مي آيند و زن و مرد به چندين نفر – كه خود واضحا نماد هستند - راه نشان مي دهند و همچنان به انتظارند و عاقبت در مي يابند كه اين همه سال منتظر هم بوده اند !
« در خميره بد » داستان مردي كه همه عمر در هراس از آمدن دزد است و دزد شبي مي آيد و او با دزد به بازي نقطه خط مي نشيند و سالها مي گذرد چنانكه به اسكلتي تبديل مي شوند و هر يك گرم ساختن خانه هاي خط خطي ! و بازي همچنان ادامه دارد و … !
« پاسخ ناپذير » داستان مردي ست كه اصرار دارد به جهنم برود و بر آن است كه جهنم رفتن كاري بسيار دشوار است و دلايل خود را نيز البته دارد !!
« آرش در قلمرو ترديد » حكايت آرشي امروزي ست كه تير و كمان كودكانه اي به دستش مي دهند تا از فراز دماوند رسالت تاريخي خود را انجام دهد و ايران را از دست دشمنان برهاند ! و آرش در كمركش كوه در مي يابد كه حتي نمي داند به كدام سوي بايد تير بيافكند و كمان را بر سر زانو مي شكند و گريان در دل كوه گم مي شود !
و مثالهايي بسيار از اين دست كه درون مايه شاعرانه و البته انديشمند كارها را نشان مي دهد .
تقريبا مي توان گفت به جز «باد ، باد مهرگان » كه اثري تقريبا رئال و به شكل خاطرات دانشجويي شهرستاني در سالهاي دهه 40 در كوي امير آباد است و داستانهاي صحرا كه حاصل سفر نويسنده به تركمن صحراست و يكي دو داستان ديگر باقي داستانها فضايي كاملا سورئال و يا نمادپردازانه و گاه نواسطوره اي دارند . -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/28/2003 07:04:00 PM ----- BODY: از لحاظ شيوه روايت هم برخي داستانها جالب توجه اند و خارج از روال معمول به نظر مي رسند . در برخي داستانها راوي يك حيوان است مثل خانواده بزرگ كه راوي يك قناري ست . در برخي داستانها اصولا راوي وجود ندارد و نويسنده با استفاده از پرداختي سينمايي انگار دوربيني را در صحنه مي گرداند ! داستان « شهر بزرگ » يك دفتر مخابراتي را نشان مي دهد كه دوربين كابين به كابين مي چرخد و خواننده از خلال صحبتهاي رد و بدل شده در هر كابين به داستاني دست مي يابد كه در نهايت تمامي اين داستانها سرگشتگي انسان و افول اخلاق را در شهر به منصه ظهور مي رسانند . داستان « مردگان دير باورند » پرداختي نمايشنامه اي دارد و به همان گونه نيز نوشته شده است ( مشابه اين كار در مجموعه اجازه هست آقاي برشت نيز ديده شده است ) و نهايتا طرح نقاشي با واژه اي كه در دو داستان « مراسم » و « آهسته به ياد مي آورم » پياده شده است و لااقل به عنوان يك تجربه كاري دلپذير مي نمايد .
از اين بحث كه بگذريم ، طنز خصيصه بارز بسياري از داستانهاست . طنزي به شدت تلخ و تاثيرگزار كه نويسنده آگاهانه در جهت القاي بهتر انديشه خويش از آن سود مي جويد و از خسته شدن ذهن مخاطب در خلال اثر مي كاهد و جالب اينجاست كه اين طنزها در قالب نثر ادبي و شاعرانه ابراهيمي مي گنجند !
دوباره خواني طرحهاي داستاني ذكر شده اين مشخصه را بازنمايي خواهد كرد .
اما يكي از برجسته ترين كارهاي ابراهيمي در اين مجموعه ها ، غزل داستانهايش هستند كه به خصوص در مجموعه غزل داستانهاي فصل بد رخ مي نمايانند . اين آثار ، اكثرا بافتي شعرگونه و غالبا تقطيع شده دارند كه روايت را در دل خود جاي مي دهند . روايتي كه خود از اساس شاعرانه است ! يادداشتهاي يك عاشق حرفه اي و آنسوي تسليم بهترين نمونه هاي كار ابراهيمي در اين ژانر هستند كه به غايت تاثير گذار شده اند .
ابراهيمي خود معتقد است كه به زبان خاصي پا بند نيست و به انديشه و روايت اهميت بيشتري مي دهد و معتقد است هر داستاني نثر خود را بر مي گزيند و نيز بر آن است كه نوشته هايش براي بيداري ست نه براي خوابيدن ! مطالعه اين 6 مجموعه دليلي بر صحت اين ادعاهاست و البته راهكار خوبي براي پرورش ذهنيت شاعرانه در كنار چالش انديشه كه به گمانم تمامي شاعران را به كار مي آيد .
×
شاد باشيد و برقرار .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/24/2003 05:09:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : هفت سنگ 17 منتشر شد ! سرشار از مطالبي بسيار خواندني و مصاحبه با مديران پرشين بلاگ ، مصاحبه با دكتر مهدي محبتي با عنوان از فرهنگ غالب تا قالب فرهنگ و گزارشي تصويري از مراسم سالگرد دكتر شريعتي و …! ستون بوسه بي فريادرس مرا هم دريابيد !
دوم اينكه : سعيد اميري را يادتان مي آيد ! وبلاگ مركز دنيا و چند شعر جديد از او كه به نظر من بسيار زيباست ! با همان تصاوير و ظرافتهاي زباني هميشگي اش و البته صداقت طنزآلوداش ! لذت ببريد .
سوم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه ديگر ! رضا كرمي با وبلاگ مفهوم سبز خشكسالي با غزلهايي كه از لحاظ سبك بيشتر به غزل هفتاد شباهت دارد و البته سپيدهايي دلنشين.از لحاظ زباني چنان كه گفتم يادآور سبك غزلسرايان دهه 70 و شاعراني چون بهمني ست . فضاي شعرهاي او – لااقل تا اينجا كه خوانده ام – كمتر تغزلي و بيشتر اجتماعي ست . بيش از آنچه نجوا باشد فرياد است . و البته اين مضمون قابليتهاي بسياري نيز دارد . در شعرهاي تصاوير درخشان كم نيست و همين تصاوير مناسب به همراه يكپارچگي مضمون و در نتيجه حفظ ارتباط عمودي مناسب از غزلهاي او آثاري قابل تامل ساخته است … باقي اش را ديگر خودتان بخوانيد و بگوييد !
چهارم اينكه : يك صفحه بسيار جدي ادبيات . فصلنامه الكترونيك سمرقند اولين شماره خود را به ويژنامه اي راجع به ويرجينيا وولف احتصتص داده است كه در بين نويسندگان نامهايي بسيار آشنا به چشم مي خورند : صالح حسيني ، شاهرخ مسكوت ، محمد علي صفريان ، مينو مشيري ، مهدي غبرايي و … ديده مي شود . با تشكر از حميد عزيز به خاطر معرفي اين سايت .
چهارم اينكه : يك برجمه ديگر تقديم به دوستان . اين ترجمه را از زبان انگليسي انجام داده ام . يك نكته اين كه اليزابت براونينگ همسر رابرت براونينگ است و داستان عشق اين دو نيز داستاني شيرين است كه در شعر زيباتر نيز مي شود .

چگونه دوست دارمت … ( How I love thee )
اليزابت برت براونينگ ( Elizabeth Barrett Browning )


چگونه دوست دارمت ؟!
بگذار روشهايم را بشمرم :
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست ،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم !

دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع !

دوستت دارم
رها !
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند !
دوستت دارم
ناب !
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !

دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند !
…و با ايمان كودكي ام .

دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد !
…و با قديسين از دست رفته ام !
×
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام !
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت !
×××××
عاشقانگي تان سرشار از نور و شادي و اميد و زندگاني باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/21/2003 03:51:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : سپاس بسيار از همه دوستاني كه با نظرات انديشمندانه خود ، به بحث راجع به كيومرث منشي زاده و آثارش رونق دادند .
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث عشق را ادامه بدهم . اگر يادتان باشد بحث بر سر انحصار در عشق بود . گفتيم كه فرايند عاشقانه به واسطه ناكارآمدي عاشق مي تواند به پديده بت سازي بيانجامد و علل و عوامل موثر در اين پديده را بررسي كرديم و راجع به انواع آن سخن گفتيم . سوال مطرح شده اين بود كه مضرات پديده بت سازي در هنگام عدم حضور معشوق چيست ؟!
×
مشكل اساسي از آنجا آغاز مي شود كه در پي غيبت معشوق ، عاشق در منشور خاطره اش رنگين كماني از خوبي ها را براي او شكل مي دهد و تمام بديهايش را از ياد مي برد . اين خدايواره ، نيكي مطلق مي شود ، بي ذره اي كاستي !و بر اريكه احساس عاشق مي نشيند .
اما اشكال كار اينجاست كه عاشق ما بايد زندگي كند و روند زندگي او را در برابر انسانهايي تازه قرار مي دهد كه حاصل اين تعملات حسهاي تازه هستند . ( توجه داشته باشيد كه حتي اگر فرايند بت سازي بسيار قوي باشد و اجازه بروز حس را به فرد ندهد باز هم عرف جامعه ، مجرد را به سوي تاهل حل مي دهد !! )
خوب اينجات چند حالت اتفاق مي افتد :
1- عاشق قصه ما ، چشم باز مي كند و مي بيند كه عشق روبه رويش تمام قد ايستاده است !! اما بت ساز ما بتي بزرگ پيش چشمش دارد و خاطرات افسانه اي او چون سايه تعقيبش مي كند ! لذا حضور اين عشق تازه ، خيانتي در حق ان خدايواره است و لذا در كشاكش اين تقابل و در ميانه اين دو سنگ آسيا ، آنچه فرسوده مي شود و از بين مي رود ، روح و روان عاشق بخت برگشته است ! و تصميم او مي تواند اين باشد كه عشق را رها كند كه خود سرخوردگي عميق و تعارضات دو جانبه بسيار مي آفريند و طرف مقابل را نيز قرباني مي كند . يا اينكه مي تواند دل به دريا بزند و خيانت پيشه كند كه آنگاه تصور اين خيانت تا هميشه با اوست و مجال زندگي را از او مي ربايد !
2- ديگر اينكه عاشق قصه ما ، در برابر كسي قرار مي گيرد كه بالقوه مي تواند عشقي جديد باشد ، يا اينكه در برابر يك ابراز عشق قرار مي گيرد و مواردي مثل اين .
بي شك اين يار جديد ، يك انسان است و همانند هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي ها . ولي خدايواره عاشق ، موجودي بي عيب و نقص است ! و بي شك هيچ انساني را توان ايستادگي در برابر او نيست ! عاشق ، يك يك صفات او را با بت دروني اش مقايسه مي كند و بي ترديد آنكه مي بازد انسان است . و در نتيجه عشق براي هميشه از عاشق قديمي خداحافظي مي كند تا او تا ابد در سرسپردگي بيمارگونه خود به تخيلي ديوانه وار اسير باشد ! و چنين انسان كور سرسپرده خالي از دل سپردگي اي ، هزار ستاره سوسوزن را نمي بيند تا در تاريكي جهالت مركب خويش بماند !
3- و شايد بدترين اتفاق زماني مي افتد كه عاشق ما ، در اقدامي انتحاري (!) تن به ازدواج مي دهد !
اين نوع ازدواجها ، گاه به دنبال سرخوردگيهاي رواني انسانهاي ضعيف ، پس از يك عشق هجر انجام ، به وقوع مي پيوندد و به قول معروف با اولين كسي كه سرراهشان قرار مي گيرد پيوند ازدواج مي بندند !در حقيقت اينها مي خواهخند بگويد : وقتي فلاني نشد ، ديگر هيچكس با هيچكس فرقي نمي كند !! ( با افكت آه و ناله و مقادير معتنابهي اشك خوانده شود !! )
گاه مسئله به شكل يك به اصطلاح انتقام گيري احمقانه است !و عاشق سرخورده مي خواهد اثبات كند ( ظاهرا به خدايگونه و باطنا به خودش ) كه مي تواند سرپا بايستد ، بي تكيه به عشق بر باد رفته !و اينكه قادر به جايگزيني ست ، آن هم به سرعت ! پيام اين دسته اين است : براي من هواخواه زياد است !! تو آدم بودي ، من دل به تو بستم ؟! ( با يك خشم مصنوعي و حالت عصبي احمقانه خوانده شود !! ). غافل از اينكه خود او نيز بر اين امر باور ندارد و در واقع فرياد مي زند تا شايد گوشهاي خودش بشنوند !!
و بالاخره در بسياري از اوقات اين ازدواجها به سبب فشارهاي عرفي جامعه ، و حرفهاي خاله زنكي اطرافيان ( اي بابا پير شدي كه !! ) است و عاشق با بي ميلي بر سر سفره عقد مي نشيند ! در حالي كه در حجله عروسي اش ، انساني ست و در حجله احساسش بت واره اي كه هرگز وجود نداشته است !!
اين اتفاق، در هر سه شكلش ، متاسفانه بسيار فراگير تر از دو حالت قبل است و البته بسيار شنيع تر و خطرناكتر ! در مورد اول ، عاشق تنها به خود خيانت مي كند و خدايواره اش ! در مورد دوم تنها به خودش و شايد اندكي هم به اطرافياني كه شايد دوستش بدارند ( هرچند محبت يكسويه به عشق تعبير نيم شود كه خيانت معنادار باشد اما لااقل آزردگي مي زايد ! )
اما مورد سوم خيانتي سه جانبه است ! هم به خودش ، هم به خدايواره اش و هم به انسان مظلومي كه در كنارش مي زيد !
به خود خيانت مي كند : به واسطه تعارض ميان آنچه خواسته و مي خواهد با آنچه كه هست !
به خدايواره اش خيانت مي كند : به واسطه برابر نهادن انساني با او و جايگزيني اش !
به انساني كه با او مي زيد : به واسطه تمام محبتي كه شريك زندگي نثار او مي كند و او توان نثار كردنش را ندارد !و در نتيجه شريك زندگي اش را از عشق محروم مي كند و رابطه را به سوي تلاشي مي برد !!
×
از مجموع آنچه گفتيم به اين نتيجه مي رسيم كه روند بت سازي به هر شكل و با هر عنوان و تحت هر شرايطي به اضمحلال و فروپاشي و تخريب مي انجامد و آن كه عشق را مي شناسد مي داند كه ماهيت بهاري عشق و شادي عاشقانه نه تنها با اين سه ميانه اي ندارد كه در تضادي هميشگي ست ! لذا بت سازي به هيچ روي پديده اي عاشقانه نيست و چنانكه در آغاز بحث گفتيم حاصل ناكارآمدي عاشق است .حال به سوال بعدي مي رسيم : پس رفتار صحيح عاشقانه چيست ؟! در حقيقت يك عاشق كه دل به عشق سپرده است نه سر به معشوق ، چگونه گام بر مي دارد و در پي تجاربي هجر انجام از لحاظ عملي و دروني چه روندي را در پيش مي گيرد ؟!
×
اين سرفصل جديد را در بحث انحصار در عشق با همفكري شما در بازگشتهاي بعدي به اين بحث پي خواهم گرفت . اگر عمري باشد و اگر خدا بخواهد !
و اين شعر زيبا هم ( كه البته ترجمه اش از من نيست ومتاسفانه نام مترجم را به خاطر ندارم !) از شاعري ناشناس در ادبيات غرب و تقديم به شما :
مي خواهم شبيه اشك تو باشم :
در چشمهايت متولد شوم ،
بر گونه هايت زندگي كنم ،
و بر روي لبانت بميرم !

شاد باشيد
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/17/2003 05:27:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : دوستان از هفت سنگ پرسيده اند . ان شاء الله شماره جديد جمعه همين هفته منتشر خواهد شد .
دوم اينكه : در مورد كيومرث منشي زاده دوستان مهرباني با بحث همراهي كردند . كودك عزيز گفته اند كه ضعفهايي هم در كار او هست كه بي شك چنين است . هيچ كار انساني بي نقص نيستو هيچ هنري كامل ! اما بر آن بوده ام كه شاعري را بازنماي كنم كه به آنچه استحقاق داشته است نرسيده است . لذا بر نقاط قوت او كه كم هم نيست تكيه بيشتر يكرده ام و بي ترديد نظزات انتقادي دوستان مي تواند بحث مرا تكميل كند پس منتظرم . از سوي ديگر دوستاني نيز معتقدند كه با اين شاعر ارتباط خوبي برقرار نكرده اند . اين هم پربيراه نيست ! غير از برخي اختصاصات تكنيكي آنچه كه يك شعر را مورد قبول طبع مخاطب مي سازد واقعا نامكشوف است. بسيار ديده ايم كه شعري بسيار ساده و بدون پيچشهاي آنچناني تكنيكي و مفهومي و تصويري ارتباطي شاعرانه با مخاطب برقرار كرده است و درست بالعكس ! در اين مورد جمله اي از خود كيومرث منشي زاده در ادامه بحث ذكر كرده ام كه به نظر خودم كاملا درست است .سليقه امري كاملا شخصي در التذاذ از خوانش يك شعر است و در اين مورد يك دمكراسي كامل وجود دارد ! بي صبرانه منتظر نظرات ساير دوستان هستم .
سوم اينكه : بحث كتاب و معرفي كيومرث منشي زاده را ادامه مي دهم تا فاصله زماني موجب از دست رفتن رشته بحث نشود .
گفتم كه در مورد تصوير C2H5OH كمي بيانديشيد ! دوستان نتيجه خود را برايم نگفتند پس من نتيجه ام را مي گويم ! بياييد عددها را كنار بگذاريم و به شيوه نگارش شاعر دقت كنيم :
C
H
O
H
چنانكه گفته بودم اين يك شعر نقاشي ست ! كمي بهره گيري از تخيل خطوط پاي يك انسان (از ران به پايين ) را براي ما در اين نقاشي آشكار مي كند ! و در اين پا ، O درست ناحيه زانو و H دوم ساق را تشكيل مي دهند !! و OH كه در حقيقت ساق اين نقاشي ست در عين حال عامل الكلي و به عبارتي مفهوم الكل است ! لذا :
و ساق پاي تو
مفهوم الكل است (
C2
H5
O
H )
مي بينيد كه عناصر كشف و شهود در شعر منشي زاده به ابزار هاي بسيار متعددي دسترسي دارند و شاعر سعي مي كند كه با بهره گيري مناسب از آنها فضايي شاعرانه بيافريند .
اما منشي زاده تنها به عناصر ظاهري صورت بندي شعر مثل واژآرايي و شعر نقاشي و غيره گرايش ندارد . از مهمترين ابزارهاي مورد استفاده او طنز است كه عنصري محتوايي ست . در قدرت طنز اشعار كيومرث منشي زاده همين بس كه شاعري طنزپرداز جون عمران صلاحي او را به لقب استاد مي خواند و شعر ( دست هاي بي خرما ) ي شاعر را به عنوان يكي از نمونه هاي درخشان شعر طنز از بر مي خواند .( جلسه شب شعر طنز حوزه هنري )
طنز در شعرهاي منش زاده حضوري پررنگ دارد و شاعر با استفاده از اين حربه به انتقال معنا دست مي زند . در حقيقت اين ابزار جايگاه خود را به عنوان وسيله حفظ مي كند و هيچگاه هدف نمي شود . در گستره شوك ناگهاني كه به دنبال طنز به خواننده وارد مي شود ، شاعر مفهوم شاعرانه را با زيركي به خواننده تزريق مي كند :
هميشه منقار مرغ ماهيخوار
از عمر ماهي
درازتر است
و هميشه بودن
حادثه ايست
در طول نبودن (سقوط ارزشها )
و يا :

(4)
در دانشگاه عشق قسطي تلقي مي شود
و اين چندان غم انگيز است
كه تاسف خواهران مقدس
بر حال خروسي
كه يكشنبه ها
تخم نمي گذارد !

(6)
نويسنده از خواننده بيشتر است
آه اسكندر
كتابخانه ها را
درياب ! …(مردي كه خورشيد را به دار مي آويزد )
مي بينيد كه طنز او طنزي موقعيتي ست نه لفظي و وابسته به انديشه است . از سوي ديگر طنز غمخند است نه قهقهه ! در حقيقت او براي گريه شكلك در مي آورد !!تا اشكهايش بر زمين نريزد !
از سوي ديگر اين حربه طنز معمولا در كنار ابزاري ديگر نيز قرار مي گيرد : ضربه نهايي . ضربه هاي نهايي در شعر منشي زاده كاركرد بسيار دارند . شاعر تمام توان خود را براي پايان بندي هايش ذخيره مي كند و طراحي شعر را بر اساس آن به پيش مي برد و با يك ضربه معمولا طنز آميز و گزنده شعر را به اتمام مي رساند . بي شك چنين پايان بندي محكمي ، به ادامه شعر ردذهن مخاطب خواهد انجاميد . نكته قابل ذكر در مورد پايان بندي هاي منشي زاده ايتن است كه شعر هاي او از بسياري جهات به شعرهاي اروپايي شباهت دارند . بسياري از شعر ها تشكيل شده از بندهايي هستند كه حتي در برخي از اشعار با شماره تفكيك شده اند . اين بندها شايد خيلي از لحاظ تصويري پيوسته نيستند اما انگار نخي نامريي همه را به هم ربط مي دهند . اين نخ نامريي همان حرف نهايي شاعر است ! در حقيقت شاعر ، يك مفهوم را در هزار آينه مي بيند و از هزار زاويه ! آنگاه تصاوير برگزيده را به دنبال هم مي آورد و شعر به واسطه سخنگويي از يك ماهيت انسجام عمودي مي يابد حال آنكه شكل تصوير دائما عوض مي شود . در شعرهاي ترجمه شده از ادبيات جهاني به نمونه هاي مشابه بسياري بر مي خوريم . بسياري از اشعار نرودا ، لوركا ، ييتس و حتي شاعري عرب چون نزار قباني همين ويژگي را دارند . در اين شيوه سرايش ضربه هاي نهايي در انتهاي هربند قرار مي گيرند و شعر با ضربه هاي پياپي ناشي از طرح گونه هاي متصل خواننده را كاملا تحت تاثير قرار مي دهد و البته هر يك از اين پايان بنديها از حربه اي براي ايجاد ضربه سود مي برند .شايد آشنايي مناسب شاعر با زبانهاي بيگانه و شعر غرب دليلي براين رويكرد باشد . به اين شعر توجه كنيد :
1
چه بود تابستان
جر فصلي براي گريه هاي مداوم
در روزهايي به بلندي آفتاب
( وقتي كه عنكبوت قرمز ترديدهاي سرخ
در حجم آهيانه ما
تار مي تنيد )
2
در پنجره باور نمي كرديم خورشيد را
اگر مي دانستيم
كه هنوز خانه اي هست
كه در آن
برف
پشت زغال را مي شكند
3
تا تراخم در مالايا بيداد مي كند
شرمنده به چشمان خود
نگاه بايد كرد
4
قانون تكثير ماهي را
بافندگان تور
تصويب كرده اند
و دريغا دريا ، دريا
آبستن هزاران ماهي غمگيني است
كه بايد به گشادناي تور پرتاب شود
5
استوارنامه سفيران
قطعنام هاي سكوت است
( در سال بلغت باروت
در ساليان مرگ كبوتر )
6
باري ديگر
به بهاري ديگر
شهسواري ديگر
با كوله باري ديگر
باز خواهد گشت
( مردي كه روحش را
به شيطان نفروخت )
مردي كه اهل درد بود
مردي كه
مرد مرد بود (خوشبختي و شرم آگيني هاي مكمون )
چقدر خوب است كه ذيل همين شعر به عنصر مفومي ديگري درشعر منشي زاده توجه كنيم . شعرهاي اين شاعر اصولا مغموم و نا اميد و شكوه گر به نظر مي رسند اما اندكي دقت پس پشت اكثريت آنها ، نگاهي اصلاح طلب و اميدوار به اصلاح را باز مي نماياند . براي نمونه مي توان شعر بالا را ديگر بار خواند .
اما زبان و لحن نيز در شعر منشي زاده كاركرد ابزاري خود را حفظ كرده اند . شعرهاي او گاه ياد آور لحن شاملويند ، با همان صلابت و درشت رفتاري و استحكام :
عشق دستمايه آدم است
و سرخوردگي
ميراث آدمي
باري
كه نه اينت سخني ست از سر پر گفتن
كه قضاوت ما در حق ديگران
ورود به آينه
در تاريكي ست
و گرنه
هرگز نمي گفتيم
كه خوشبختي
پرنده اي ست دير پرواز
كه اگر بال بگشايد
همواره بر بام همسايه مي نشيند (ديرياب و زودگذر )
گاه كاملا نيمايي ست :
جغرافياي جنگ
چغرافياي صلح
چغرافياي عشق
چغرافياي عشقهاي سركش تاريخي
( قلب سزار و دماغ كلئوپاترا )
تاريخ را
عشق سزار – اين سان كه گفته اند –
قرمز نوشته است
(يعني به رنگ خون )

تاريخ شوخ و شنگ تر از از شوخي ست
آيا اگر دماغ كلئوپاترا
شكل دماغ نرون بود
امروزه نقشه جغرلفياي مصر
شكل دگر نبود …(تاريخ تاريخ )
و گاه اين چنين رها و آزاد :
چشمانش درياچه هايي از شب است
و مژگانش
پاروزناني كه در شب
آواز مي خوانند

بوسه هايش قرمز ترين گناه تقدير است
و آغوشش
رخوت خوابهاي بعد از ظهر
گيسوانش آبشاريست
كه در شب مي ريزد
و دندانهايش به سفيدي شير سگي
كه سورتمه ايي را
در برف مي كشد …( زيبايي هاي سال 2001 )
از لحاظ مضمون شعر منشي زاده دو جيطه مهم دارد : دردهاي اجتماعي ، عشق ! و آنانكه آگاهند مي دانند كه اين دو تفاوتي با هم ندارند ! اجتماع مورد نظر منشي زاده يك اجتماع انساني امروزي ست . انسانهايي كه رخوت مدرنيته آنها را از انسانيتشان باز داشته است . هرچند در برخي از اشعار مثل شعر بزرگ گريه اين نگاه معطوف به وطن است اما در اكثريت اشعار ديد جهاني ست و به انسان به مفهوم كلي كلمه نگريسته مي شود .
منشي زاده ، صادقانه شعر را زاييده جنون مي داند و مي گويد كه لحظه سرايش را دوست ندارد به واسطه تمام عذابي كه در آن لحظه متحمل مي شود ! آنانكه با شاعر از نزديك ديدار داشته اند ( مانند تيرداد عزيز) چون من گواهي خواهند داد كه او بسيار به شعر خود شبيه است و آنانكه شعر را مي شناسند مي دانند كه اين اصلا چيز كمي نيست !صداقت شاعر در برخورد با پديده هاي پيرامونش در شعر او بازتابي عيني دارد و شما حس و انديشه او را به وضوح لمس مي كنيد .
و دلم نمي آيد اين را هم نگويم كه كاش بخش آبنوس ( مجموعه اي از چند غزل ) در اين دفتر نبود ! غزلهاي استاد هيچگاه در حد شعرهاي بسيار زيباي غير كلاسيكش نيست !
و حرف پاياني اينكه : از او پرسيدم مرز شعر و ناشعر كجاست ؟! لبخندي زدو گفت : هيچ مرزي وجود ندارد ! شعر شكستن مرزهاست و تعريف كردن چنين چيزي ممكن نيست . چون تعريف يعني در چارچوب قرار دادن و شعر از هر چارچوبي ماهيتا مي گريزد ! گفتم پس تكليف من به عنوان يك مخاطب با اين همه محصول ادبي چيست ؟! گفت : شعر بودن يا نبودن يك اثر را تنها مخاطب تعيين مي كند و اجماع اكثريت آنها راي به هنري بودن يا غير هنري بودن و لاجرم ماندگاري يا عدم ماندگاري اثر مي دهند .
و همين جاست كه شعر منشي زاده تفاوتي عمده با بسياري از همنسلانش دارد : شعر او گاه تصوير هاي پيچيده دارد اما غامض نيست ! شعر او گاه مطنطن است اما مغلق گو نيست ! شعر او ايهام دارد اما ابهام نه !!
شاد باشيد
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/14/2003 04:15:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه :با عرض معذرت مجدد بابت تاخير در به روز رساني ! همان حكايت خميشگي كشيكهاي بي امان !!
دوم اينكه : با بحث چوپان همراه باشيد كه حسابي جذاب است !
سوم اينكه : سپاس ويژه از هادي مهري خوانساري عزيز بابت لطف بسيارشان .
چهارم اينكه : اين غزل عالي مهدي فرجي را از كف ندهيد ! فضاي احساسي و درخشان اين غزل در كنار صداقت و سادگي اش مجموعه اي دير ياب است .
پنجم اينكه : وبلاگ من چند روزيست كه يكساله شده است ! بي شك بسياري از خوانندگان فعلي اين وبلاگ روزهاي آغازين را نديده اند تا تولد اين وبلاگ در يادشان باشد . براي كادوي اين تولد يك هديه مخصوص براي اين وبلاگ در نظر گرفته ام ! به پاس همه مهربانيهايي كه به من عرضه كرد ، همه ياري اش براي جمع كردن اين انديشه هاي آشفته و خلاصه همه چيز ! به زودي اين هديه را اعلام مي كنم !!
ششم اينكه : برسيم به بحث كتاب !
كيومرث منشي زاده شاعريست كه به نظر من بسيار كمتر از انچه كه استحقاق دارد شناخته شده است . او مرديست بسيار افتاده و به دور از جنجالهاي عرصه ژورناليسم ! لااقل سالهاست كه چنين است . اما به نظر من او از بسياري ديگر از همنسلانش كه به ناروا مطرح شده اند ، ارزش نام آوري و توجه را دارد . در اين نوشته بر آنم كه نگاهي به مجموعه شعر او داشته باشم . ضمن اينكه از يك گفتگوي حضوري نيز كه به همراه حميد عزيز با او داشتيم – البته با مدد از حافظه – ياري خواهم جست .
كيومرث منشي زاده به قول خودش شاعري تك محصولي ست ! حاصل دوران شاعري او كتابي ست به نام قرمز تر از سفيد . البته كتابي ديگر از او هم به طبع رسيده است به نام سفرنامه مرد ماليخوليايي رنگ پريده كه يك شعر بلند سپيد است و البته بسيار ناياب ! نگاه من در ادامه بيشتر معطوف به اثر اصلي او يعني قرمزتر سفيد است .
شعر منشي زاده را به نام شعر رياضي مي شناسند . با توجه به رشته تحصيلي او اين رويكرد در شعر او غريب نيست ! نگاهي به عناوين برخي از شعرها شايد كمك كننده باشد :8=7 ، راديكال سفر ، 333، عشق در منحني هاي تباعد و ….و همچنين اين مثالها :
دايره در اثبات تساوي شعاعهاي خود
بر گرد مركز خود
خم مانده است
تا كي مي توان شعاعهاي دايره را
به پيروي از يكدگر محكوم كرد ! (بعد پنجم ، آزادي )
يا :
تا كي در تساوي 7 و 8
اهمال مي كني
در حالي كه چرخش هيچ صفحه ايي
تا حدود دو قائمه
مشكل نبوده است ( 8=7 )
يا :
اگر پاييز نيايد
اگر پاييز نيايد
چهارشنبه را در شيرقهوه مي ريزم
تابستان چندان احمق است
كه گويي
پي را شصت وشش رقم به اعشار برده است !
اما به نظر من همين يك كلمه تنها توصيف كننده جامعي براي شعر منشي زاده نيست . شعر او سرشار از كشفهاي بزرگ و تصاوير بسيار بكر و به ياد ماندني ست . تصاوير او بسيار ساده و ملموس اما در عين حال ناشنيده اند ! اين معجون استثنايي لذتي عجيب و سكر آور دارد :
چه كسي بي چتر از باران مي گذرد
چه كسي از باران مي گذرد
كه باران
دريا را گريه مي كند !( باران در برج جدي )
يا :
بيهوده چشمان خود را خسته مي كني
براي ديدن گربه سياه در تاريكي
گربه بايد
چشمهايش را بلز كند !( افسوس سيزده سالگي )
يا :
ابري سياه
در چشمهاي ماهيان طلايي بود
در خشكسال محبت كه پلك مي گشودند
باران جنان به شدت مي ريخت كه گويي
منقار مرغ دريايي
درياي خزر را
در آسمان
باژگونه كرده است !(مردي خورشيد را بهدار مي آويزد )
از اين دست مثالها بسيارند . در حقيقت شعري از او را نمي توان يافت كه واجد اين نكته نباشد . در حقيقت خواندن كتاب او به خصوص براي يك شاعر حيرت انگيز است ! بدين سبب كه در مي يابد چقدر مضمون كشف ناشده در همين دنياي عيني پيرامون ما هست كه بكر مانده اند و گاه آنقدر حيرانت مي كند كه در حسرت مي ماني كه چرا پس من اين را نديدم !! اين كه درست جلوي چشمم بود !! به نظر من رمز اين سرآمدي در همان كم كاري شاعر است . او شاعري سختگير است و هيچكاري را تا خالي از كشف باشد به عنوان شعر از خود نمي پذيرد . لذا اين مجموعه فراهم آمده سرشار از شاه بيتهاست !
اماقضيه به همين جا ختم نمي شود ! نكته جالبتر اينجاست كه شاعر ، تفاوت ابزار و هدف را مي داند ! شعر و شاعرانگي هدف اوست و ابزار تكنيكهاي مختلفند ! در شعر او هيچگاه نمي بينيم كه تكنيك بر شعر سايه بياندازد و شاعرانگي را محو كند . مثلا همين كاربرد اصطلاحات رياضي در شعر كه بسيار ديده ايم اما به جرات مي گويم كه در هيچ شعري مانند شعر او اين تركيبات نننشسته اند . از سوي ديگر او از واژآرايي ، آشنايي زدايي ، شعر نقاشي و … همه تكنيكهاي ديگر نيز استفاده مي كند اما به عنوان ابزار !اينها همه مقهور شاعرانگي اويند نه فرمانروا !در حقيقت شعر او ابزار مورد نياز خود را از جعبه ابزار خارج مي كند ! به اين نمونه ها در واژآرايي توجه كنيد :
ديريست تا زبان سرخ پلنگ كبود را
بر حلقه هاي بسته زنجير
بسته اند
و جوانمردي
خنجري ست آخته
به خون خداوند خويش
پرداخته ! (شعر نا تمام )
يا :
در كنار رودخانه پاييز
نشسته ايم و شب را
ورق مي زنيم
روز از عرض رذالت مي گذرد !(دروغ سفيد )
يا اين نمونه در آشنايي زدايي از چهره هميشه تابان خورشيد و گل آفتابگردان در ادبيات :
خورشيد هر روز با نور خود
هزاران ستاره را
خاموش مي كند
مردي به انتقام خون هزاران ستاره كه بر گردن خورشيد سنگيني مي كند
يك شب خورشيد را
در شرق آسمان بدار مياويزد
تا دشمنان ستاره بدانند
در زمين مرد شاعري هست
كه آفتاب ظالم را
دوست نمي دارد
و گلهاي هرجايي آفتاب گردان را
پر
پر مي كند ! ( مردي خورشيد را به دار مي آويزد )
يا اين مثالها در شعر نقاشي :
تاريخ شناسنامه سياه هزار خروس جنگي ست
درود به حيله روباه زمان
كه خون خروسهاي جنگي را
چ
ك
ه
چ
ك
ه بر خاك مي ريزد ! (راديكال صفر )
يا :
من شعر بزرگ گربه را
گريه كرده ام
اي گربه شكسته
بسته
خسته
بر ديوار رو به رو نشسته
اي گربه درد آلود
اي گربه نفت آلود
اي گربه ، اي گربه
به نام تو ما را ق ط
ع ه
ق
ط ع
ه كرده اند (شعر بزرگ گريه )
و اين كار درخشان كه به نظر من پيچيده ترين تصوير كتاب و در عين حال ساده ترينش و همچنين جذابترين آنهاست :
من در كنار تنهايي
تنهايي
در كنار تو
من به تو
از رطوبت به شن
نزديكتر
انگشتان تو
نت هاي موسيقي را
پرواز مي دهند
و ساق پاي تو
مفهوم الكل است
C2
H 5
O
H
×××××
خيلي بحث طولاني شد و هنوز بسيار نكته ديگر مانده است ! نمي خواهم با تخليص بي جا به مطلب كاستي بدهم و اندك سرمايه اي را كه توان برگرفتنم از اين شاعر درخور بود ، با تساهل ظالمانه برباد دهم !لذا ادامه مطلب را براي پست بعد مي گذارم و تقاضا مي كنم به تصوير آخرين شعر بيانديشيد ! چرا C2H5OH ؟!! اين سوال آنقدر با من بود كه در يكي از غزلهايم هم نمود يافت !! تا بالاخره فهميدم !! و اين فهميدن برايم هميشه مايه مباهات است ! جون كشفي شيرين بود به شيريني كشف خود شاعر هنگام سرودن ! لذت ببريد .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/10/2003 03:14:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : بعضي از كارهاي هنري ماندگار هستند كه هر بار مراجعه به آنها زيبايي و دلپذيري تازه اي دارد . بعضي كارهاي هنري نيز علاوه بر اين داراي نوستالژيايي همه گير هستند كه بازتاب تداعي هايشان در ذهن انسان ، رنگين كماني خيال انگيز مي سازد . شازده كوچولو ، دختراي ننه دريا ، پريا و … آثاري از اين دستند . و يا مثلا شهر قصه ! شهر قصه با فولكلور ما آميخته و از آن نشات گرفته است و ساخت دلپذيرش دريايي از خاطره و تداعي ست . دوست تازه يافته ام سهيل فرامرزي در وبلاگ هبوط قصد دارد كه اين كار را بر روي اينترنت ارائه كند و فعلا قسمت اول آن در دسترس است كه اتفاقا به خاطر فرمت خوب به راحتي و تقريبا بدون وقفه قابل شنيدن است . اين كار زيبا را از دست ندهيد !…فقط كاش قابل داونلود شدن بود !!
دوم اينكه : چند وقتي ست كه ضيا قاسمي عزيز در وبلاگش ترجمه هايي زيبا را همراه با اصل شعر به زبان انگليسي ارائه مي كند كه براي علاقه مندان به شعر و به خصوص علاقه مندان به ترجمه شعر غنيمتي ست .
سوم اينكه : يك وبلاگ تخصصي نيز در مورد ادبيات انگليسي شروع به كار كرده است كه چند دانشجوي فعال رشته ادبيات زبان انگليسي آن را مي نويسند . خواندن اين وبلاگ نيز به شدت توصيه مي شود !
چهارم اينكه : غزلي را كه مي خوانيد در استقبال ار غزل ( خيالاتي ) دوست مهربانم آقاي حسين تقليلي مرتكب شده ام . توصيه مي كنم اگر شعر ايشان را نخوانده ايد به پست قبلي مراجعه كنيد تا ارتباطهاي دو شعر برايتان گنگ نباشد … تقديم به همه شما كه خيال انگيز هستيد اما خيالاتي نه !
« خيالاتي »

لجم مي گيرد از اين آدمكهاي خيالاتي
از آئينه به دستان هميشه بي مبالاتي !

و از اويي كه « حتما » را كه بالندست ، بفروشد
براي « شايد »ي هرگز !… براي فرصت آتي !!

زمين گيري كه بي بالست و بي پرواز مي پوسد
و دل بسته به هذيانهاي معراج سماواتي !!

از آن دستي كه چاقو را به كتف دوست مي كوبد
و مي خندد به داش آكل : « منم ! من ! آخر لاتي !! »

پياله توي دستش … نه !… ولي مستانه مي خندد !
و گرم لاف در غربت : « منم رند خراباتي !! »

از آن دلال كج فهمي كه دل را مي فروشد تا -
- كه شايد خارج از نوبت بگيرد عشق اقساطي !!

نمي فهمد كه شش دانگ غزل را عشق خواهد داد -
- به يك شاعر كه مي فهمد ، نه يك معشوقه ذاتي !!


ولش كن ! اين غزل بي بوسه است و واژه ها حيف اند !
…فقط يك واژه ، يك آوا : « لالا، لالا خيالاتي !! »…

تخيل باراني واژه ها هميشه همراهتان و خيالواره سراب از ذهنتان دور باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/07/2003 03:42:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه هفت سنگ را از دست ندهيد ! از ما گفتن !!
دوم اينكه : يك وبلاگ جديد با شاعراني خوب و باز هم دنيايي شاعرانه ! غزل امروز را ابراهيم اسماعيلي عزيز و جمعي ديگر از دوستان مي نويسند و عطر زاينده رود از لابه لاي واژگانش به مشام مي رسد ! ببينيد !
سوم اينكه : قاعدتا امروز بايد يك كتاب معرفي مي كردم ولي از آنجا كه به واسطه 72 ساعت كشيك در شرف مرگ قرار دارم !! لذا تغيير كوچكي در برنامه مي دهم . فعلا به يك شعر از شاعر جوان همشهري و دوست مهربانم آقاي حسين تقليلي توجه كنيد و بحث كتاب را موكول مي كنم به فرصتي ديگر :
« خيالاتي »

ببين اينجا اتاق توست ! ببين اينجا … خيالاتي !
همين آلونك سرخ لب دريا ، خيالاتي !

از آنجا كه نمي بيني تمام چيزهايش را
دو تا دنده به سمت چپ بيا بالا ! خيالاتي !

نمي آيد سوار سبزپوشي ، خوب دقت كن !
فقط من سبز پوشيدم در اين دنيا ! خيالاتي !

هواي كوچ كردي و حواست نيست انگاري -
- حواصيلي عرق كرده در اين سرما ! خيالاتي !

عروس چشم خرمايي ! بيا از قصه ها بيرون
رها كن دست و پاي آن عروسك را ! خيالاتي !

« الينا » مرده ! يك عمرست « الينا » رفته گل بازي !!
ولي يك مرد مي ميرد همين حالا !! خيالاتي !

صدايش كن كه برگردد ! صدايش كن غزل بانو !
و گرنه مي شود يك شب از اين شبها خيالاتي !!
××
ببين اينجا اتاق توست … ببين ! اينجا …! خيالاتي !
هوا سرد است پشت در ، بيا بالا !… خيالاتي !

كاش هيچ خيال كودكانه اي ، عشق را به بازي نگيرد كه عشق آينه ايست كه به بازيچه شدن مي شكند !
ساد باشيد . -------- AUTHOR: siamak DATE: 6/04/2003 12:41:00 AM ----- BODY: سلام
اول اينكه : ببخشيد كه به خاطر گرفتاري هاي شغلي كمي دير آپديت مي كنم .
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را از دست ندهيد كه خيلي پربار است ! اين شماره يكي از پر و پيمان ترين شماره هاست : شعري از وحيد اميري عزيز ، مطلبي در نقد چلچراغ از امير اسماعيلي ، گزارش مراسم مسابقه غزل معاصر و عكسهاي آن و يك دنيا مطلب خواندني ديگر كه من خودم هنوز وقت نكردم كامل بخوانم !!پس به ندريج لينك مي دهم . در ضمن بوسه بي فريادرس من هم به شدت منتظر نظرات شماست .به گمان خودم بوسه بدي نيست !!
سوم اينكه : ما يك رفيقي داريم كه سالي يك بار آپديت مي كنه ولي خوب آپديت مي كنه !! به عبارتي نفس ما مي بره تا يه چيز بنويسه ولي وقتي مي نويسه باز نفس ما مي بره !! گلاره عزيز يك داستان با تدوين موازي نوشته كه واقعا زيباست . ببينيد !
چهارم اينكه : لئون يا حرفه اي ( Leon – professional ) را گمانم همه ديده ايد . كاري به جذابيتهاي سينمايي و شاعرانگي اين اثر ندارم كه بحثي بسيار تكميلي و دقيق را مي طلبد . اما يكي از نقاط درخشان اين اثر ، موسيقي استثنايي آن و البته ترانه پاياني فيلم است . اين ترانه زيبا كه اثر ( Sting ) است علاوه بر ملودي استثنايي و صداي غمناك خواننده آن ، شعري استثنايي را نيز به همراه دارد كه از نمونه هاي شعر ترجمه ناپذير است !! اينكه چرا من با پررويي تمام اين شعر ترجمهناپذير را ترجمه كرده ام شايد به اين برگردد كه خواسته ام لااقل به همين شكل شكسته بسته ، دوستان از زيبايي آن لذت ببرند و در پي نوشت ترجمه نيز سعي كرده ام كه ايهامهاي موجود در شعر را آشكارتر كنم . تا چه قبول افتد و …:


شكل دل من (Shape of my heart )

برگها رو پخش مي كنه
اونجوري كه انگار مشغول عبادته !
و همبازياش بهش شك نمي كنن .
اون براي پول بازي نمي كنه و مي بره
اون براي آبرو بازي نمي كنه !

برگ ميده تا جواب يه سوال رو پيدا كنه :
هندسه مقدس شانس رو
قانون ناپيداي احتمال رو !
و اعداد
هدايت رقص رو به عهده مي گيرن !

( مي دونم كه پيكها (1)، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها (2)، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها (3)، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !! )

ممكنه با سرباز خشت بازي كنه
يا بي بي خاج رو بخوابونه
يا شاهي رو توي دستش قايم كنه
اونقدر كه خاطره اش فراموش شه !

( مي دونم كه پيكها ، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها ، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها ، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !! )

و اگه به تو گفتم كه دوستت دارم
شايد فكر كني كه چرند گفتم ، اما
من يه مرد هزار صورتك نيستم !
صورتك من فقط يكيه !!

خب !
اونيكه زياد حرف مي زنه
هيچي نمي دونه !!
ارزششون رو بفهم !
ارزش اونائيكه هميشه بدشانسيشون رو لعنت مي كنن
و اونائيكه از باخت مي ترسن !

( مي دونم كه پيكها ، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها ، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها ، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !!
اون شكلي نيست /شكل دل من !
اون شكلي نيست / شكل دل من … !)

پي نوشت :
(1) spades داراي دو معناست : پيك و چماق (گرز)
(2) clubs داراي دو معناست : خاج و بيل
(3) diamonds داراي دو معناست : خشت و الماس
×××
قمار عاشقانه تان تا ابد با هزاران برد دلنشين همراه باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/31/2003 05:49:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : دوستي شايد شيرين ترين هديه خدا بعد از عشق است ! وقتي به مدد دنياي مجازي به دهها حقيقت دوست داشتني مي رسي كه به هيچ چشمداشتي تماميت مهرمندشان را به تو هديه مي كنند ، دلت مي خواهد به قول وحيد مهربان ، داد بزني : زنده باد اينترنت !
مراسم پاياني مسابقه غزل معاصر و حرفهاي پاياني !جاي همه آنها كه نبودند ، در يكي از شيرين ترين پنج شنبه هاي زندگي ، خالي ! با تقديم بهترين سلامها و صميمانه ترين دست مريزادها براي فرهاد عزيز !
و اين گزارشهاي متفاوت از جلسه را بخوانيد: از مژگان بانو - از آدمك .
سوم اينكه : لينك غزل ( قمار عاشقانه )كه مورد لطف بعضي از دوستان واقع شد هم اينجاست .
سوم اينكه : بحث ادبي چوپان را دريابيد !
چهارم اينكه : بپردازيم به ادامه بحث انحصار در عشق !
گفتم كه روند عاشقانه ممكن است در نتيجه برخي ناكارآمديهاي عاشق به پديده « بت سازي » بيانجامد . و گفتم كه اين روند معمولا پس از يك فراق قطعي رخ مي دهد آنچنانكه به بازگشت معشوق اميدي نباشد ! و گاه نيز بدون فراق اين مجسمه بي عيب و نقص غيرواقعي از معشوق با دستان تخيل عاشق شكل مي گيرد كه البته چنانكه گفتم اين پديده به علت تجربيات اجتماعي كم عاشق و به اصطلاح « نديد بديد » بودن اوست !!
خوب ! سوال مهم اين است كه اصولا ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي دارد ؟!
اول به مورد بت سازي در حضور معشوق بپردازيم : بت آنچنانكه از نامش پيداست يك خدايگونه است ! موجودي بي عيب و نقص ! كمال مطلق ! …اما موجود بشري ، موجودي ناقص است . هر انساني به واسطه انسان بودنش از كاستي ها و فزوني هايي در شخصيت خويش برخوردار است كه البته تناسبات آنها منحصر به فرد است ( و به همين دليل است كه هر موجود انساني با موجود ديگر از لحاظ ساختار شخصيتي تفاوت دارد ) . بي شك در امتداد زمان عاشقانگي ، عاشق بت ساز به محك تجربه در خواهد يافت كه نقصهاي بت دست ساخته اش كجاست و از اوج بندگي خالصانه اش به حضيض سرخوردگي و نوميدي سقوط مي كند و در اين هبوط از بهشت بي خبري به زمين واقعيتها ، عشق را به تمامي از كف خواهد داد ! جالب اينجاست كه در بسياري از موارد اين چنيني عاشق نادان ، به ذم معشوق مي رسد ! و او را سرابي مي نامد كه تنها فريب مي فروشد ! حال آنكه در اين روند خدعه ، تنها خود اوست كه به فريب خود و معشوق بيچاره پرداخته است و به واسطه اين فريب نهال عشق را به طرفه العيني خشكانده تا تنها خار مغيلان نفرتي عظيم – مي گويند عشق عظيم به نفرتي عظيم مي انحامد !!- راه را بر كعبه شادي ببندد ! حكايت اين بت سازيها در يك داستان استثنايي ادبيات غرب به زيباترين شكلي متجليست : داستان« بانوي كوهستاني ما » از كتاب تاريك روشن سلتي نوشته ويليام باتلريتيس . اين داستان نقل دختر جوان وزيباي پروتستاني ست كه در كوههاي ايرلند مي زيسته و عده اي از جوانان كاتوليك او را به جاي مريم عذرا مي گيرند ! وي منكر الوهيت خود مي شود ولي جوانان قبول نمي كنند .به نظر انها او « ملكه بزرگ آسمان » ست و« آمده است كه روي كوه راه برود و با آنان مهرباني كند» !پس از آنكه از هم جدا مي شوند و دخترك نزديك نيم مايل دور مي شود ، پسركي از جمع جوانان خود را بر سر راهش مي اندازد و مي گويد : اگر مثل ديگر زنان زير لباست ، پاچين داشته باشي باور مي كنم كه از خاكياني ! دخترك پاچينش را نشان پسرك مي دهد و روياي پسرك از تجلي قدسي او محو مي شود و از سرپريشاني باخشم فرياد مي زند : پدرم ديو است ! مادرم ديو است ! من هم ديوم !! و تو هم بيش از يك زن معمولي نيستي !! و سپس هق هق كنان پا به فرار مي گذارد .( برگرفته از نقد دوبليني ها – عربي – نوشته هري استون – ترجمه صالح حسيني )
×
اما در مورد دوم قضيه كمي پيچيده تر است ! علت اين پيچيدگي دو چيز است ‚
اول اينكه : با از دست دادن معشوق ، او به خاطره نقل مكان مي كند و خاطره در روندي مهربانانه ، همه كاستي ها را از تصوير او مي زدايد .و البته اين خيلي هم بيراه نيست كه عاشق از روزگار وصل ، شيريني بسيار در دهان دارد و اين فقدان شيريني ( كه مثل زهرابه تلخ است ! ) ، يادواره آن عسل را شيرين تر از انچه كه هست مي نماياند !از سوي ديگر عاشق ، خود را به واسطه آن همه حلاوت ، مديون معشوق مي بيند و نگاهش به او نگاهي حق شناسانه است . لذا در صورت افراط در همه اين حسها « بت سازي » به راحتي و خيلي موذيانه پا به عرصه وجود مي گذارد !
دوم اينكه : كه بت سازي بدون وجود معشوق با نامهايي نظير وفاداري ، حرمت عشق اول ، غم پارسايانه و … در زبان عامه تقديس مي شود !!
داستان زنان و مرداني كه پس از فوت همسرانشان سالهاي سال به خاطره اي وفادار مانده اند با هزار جور آفرين و مرحبا از اين دهان به آن دهان مي چرخد !
و از آن با مزه تر داستان جوان عاشق پيشه اي ست كه در پي يك عشق هجر انجام – حالا تصور كنيد كه اين نداشتن ، ناشي از نخواستن طرف مربوطه باشد !! آدم مي ماند كه عشق چي ؟! كشك چي ؟! آيا مگر نه ايمكه عشق رابطه اي دوسويه است !؟- به يك خيال مهربان از آن نامهربان وفادار مي ماند !! والبته كماكان با لحني حزن آميز قصه اش افسانه عاشقانه محافل خاله زنكي مي شود !!
با همه اين تفاصيل مي بينيد كه اين بت سازي خيلي هم تعجب بر انگيز نيست و تازه خيلي هم پر طرفدار است و فراگير !
اما نتيجه اين روند چيست ؟!
×
خوب اين بحث را همين جا داشته باشيد با اين سوال ! تا دوباره به بحث عشق برگرديم .
و…:
دريام بمان ! مجال تبخير نده
آرام بگير و تن به تغيير نده
ترديد نكن !… راه همين است ! …بيا !
بيخود به خودت ، به دل ، به من گير نده !!
شاد باشيد و سرشار از هرچه بهار و شكوفه و گلبرگ !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/27/2003 04:21:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : محسن اشتياقي شاعريست كه در غزل سرايي بيشتر به غزل دهه هفتاد گرايش دارد . اين سبك غزلسرايي كه به واسطه همه گير بودنش در آن سالها ، غلط يا درست ، به اين نام شهرت يافته است داراي يكسري مولفه هاي تعيين كننده است : تصوير گرايي ، تلاش در جهت ساده كردن لحن و فضا اما نه آن چنان كه در غزل گفتار مشهود است ، سعي در كشف فضاهاي نو بدون وارد كردن واژگان جديد ( اصولا به اين نكته توجه چنداني ندارد نه اينكه بخواهد پرهيز كند ) ، نزديك كردن چينش كلمات به وضعيت عادي دستوري ، گرايش به طبيعت براي ساختن تصاوير بديع ( باران ، آفتاب ، باد ، درخت ، كوه ، جنگل و مانند آن دستمايه هايي جاندار براي شاعران اين سبك هستند كه با نگاه شاعرانه او روحي دوباره مي يابند ) از مهمترين اين مولفه ها هستند . شايد شاخصترين نمونه براي اين سبك سرايش محمد علي بهمني باشد . در غزلهاي آقاي اشتياقي نيز همين مولفه ها به چشم مي خورد . در دنياي شاعرانه او با « چهار فصل نا تمام » شريك شويد .
دوم اينكه : وقت راي دادن دارد به غزلهاي مسابقه دارد به اتمام مي رسد ! از ما گفتن !!!
سوم اينكه : دوست خوبم رامين خرسندي عزيز ، به خانه جديد نقل مكان كرده اند . با ساده دل در خانه جديدش همراه باشيد.
چهارم اينكه : بحثهاي علمي در باب غزل معاصر را در وبلاگ چوپان از دست ندهيد !
پنجم اينكه : اين ترانه تقديم شما و علي الخصوص حسن عليشيري مهربان :

« قصه شاد شكفتن »

مي شه با ستاره بد شد
از شب ترانه كوچيد
مي شه از شاخه حسرت
گل خرزهره غم چيد!

مي شه رو آفتابو خط زد
عوضش نوشت از ابرا
يا كه زد آتيش غصه
به تن نرم حريرا !

مي شه آهُ قطره قطره
بريزي تو جام سينه
بعدشم داد بزني : هاي !
مستي دنيا همينه !!

ولي من قبول ندارم
گريه آخر غزل نيست
خنده هامونو خبر كن !
وقت ارسال مثل نيست –

- كه مي گي : قصه همين بود !
كه : شكستن ته دنياست !
آخراي سال عاشق
از بهار گريه پيداست !!

به خدا قصه مون اين نيست
اين نشستن ما رو له كرد
هي شكستيم و نشستيم
تا بهارمون بشه زرد !

مي شه با قهقهه ، آتيش
به تن مترسكا زد !
مي شه باز اونور ابرا
اسم خورشبد و صدا زد !

وقتي مي شه به غزل زد
وقتي مي شه تو رو دوست داشت
چرا بايد توي سينه
دونه دونه بذر غم كاشت ؟!

من دلم ستاره بازي
توي اون شبي رو مي خواد
كه يه سيب از غزل من
توي دامن تو افتاد !

تو شدي يه كهكشون عشق !
من و كشف معني نور !
من و تو : آدم و حوا !
در و تخته اي كه شد جور !!

به خدا قصه مون اينه
قصه شاد شكفتن !
تو ترانه قد كشيدن !
غزلاي تازه گفتن !

وقتي مي شه به غزل زد
وقتي مي شه تو رو دوست داشت
چرا بايد توي سينه
دونه دونه بذر غم كاشت ؟!
×
زندگي تان سرشار از غزل ترانه باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/23/2003 02:48:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : حسن عليشيري مهربان گفته كه چرا ترانه نمي نويسي . راستش اين روزها طوفان غزل مي وزد اما چشم ! در پست بعدي ان شاء الله .
دوم اينكه : هنوز به غزلهاي مسابقه راي نداده ايد ؟!! اي بابا !!!
سوم اينكه : امروز هم مي خواهم يكي ديگر از شاعران جوان همشهري را معرفي كنم . آقاي خادملو ، جوان 18 ساله ايست كه اگرچه كم مي سرايد اما زيبا و قوي مي سرايد . شعر او از آن دسته است كه گروهي بر آن غزل فرم نام نهاده اند . شعري با ازتباط عمودي قوي و پيرنگي داستاني كه البته بيشتر به داستانهاي جريان سيال ذهن شبيه است .غزل او معمولا غزل عاشقانه نيست و بيشتر مضامين اجتماعي را در غزلهايش مطرح مي كند و به همين دليل من خوشتر دارم نام غزلواره بر كارهايش بگذارم. آنانكه با اين نحو سرايش آشنايند مي دانند كه نحوه خواندن اين شعرها شايد به اندازه سرودن آن فني ست ! بنابراين سعي كرده ام با سجاوندي مناسب خواندن را آسانتر كنم . بخوانيد و لذت ببريد .
« فروشي نيست ! »

از ابتداي غزل : انتها فروشي نيست !
بخوان و گوش بكن ! منتها ، فروشي نيست !

براي اين همه خفاش كور مادر زاد
چه فرق مي كند آئينه ها فروشي نيست

كه درد و عشق و شرف ، شعرمايه هاي منند
تو هر چه خرج كني اين سه تا فروشي نيست !
×
كلاس درس ، رديف ششم … وَ حرف حساب :
كه عدل – حرف عليْ مرتضا – فروشي نيست …

غزل به بيت ششم كه رسيد شاعر … رفت
كسي نبود بگويد : خدا فروشي نيست !!
××
… چه استكان قشنگي ! چقدر اين ، آقا ؟!
عزيز ! دست نزن ! … هي شما !! فروشي نيست !!
×××
به جاي اسم خودش نقطه چين گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشي نيست !

تقديم به همه شما كه دلتان را به ثمن بخس نمي فروشيد ! شاد باشيد و مستدام و عاشق .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/20/2003 04:06:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه غزلهاي شركت كننده در مسابقه وبلاگ غزل معاصر در اين آدرس قرار داده شده اند . حتما سر بزنيد و به غزلهاي برگزيده تان راي بدهيد .
دوم اينكه : بي سرزمين تر از باد را با ترانه هاي دلنشينش فراموش نكنيد كه خوب پيش مي رود : زلال و دلنشين مثل خود ترانه !
سوم اينكه : امروز مي خواهم بحث كتاب و كتابخواني را با معرفي يك كتاب بسيار كوچك و كم حجم اما دلچسب ادامه بدهم .
گزيده شعر طنز
به كوشش اسماعيل اميني
انتشارات همراه
قيمت 2500 ريال
پيش از اين دوست عزيزم جلال اين كتاب را معرفي كرده و چند شعر را از آن برايتان نوشته بود .امروز مي خواهم با نگاهي تحليلي بر اين كتاب در حد توانم به تعامل شعر و طنز بپردازم .
اسماعيل اميني در كتاب فوق در مقدمه اي بسيار زيبا و با لحني بسيار ساده و داستان پردازانه به تفاوتهاي طنز ،فكاهي ،هجو و هزل اشاره مي كند . او طنز را پدربزرگ كم گوي و گزيده گوي خانواده مي داند كه با دانشي ژرف روي نقاط حساس انگشت مي گذارد و البته به واسطه همين دانشمندي و ابهتش ، ادب را هرگز فرو نمي گذارد .
هجو نيز اين گونه معرفي مي شود كه در دانش دست كمي از طنز ندارد اما ستيزه جو و عصباني مزاج است و طرف مقابل را به اصطلاح خودماني با هاك يكسان مي كند !!
فكاهي اما شاد و بازيگوش و جوان است و به همين خاطر كم سواد اما با نمك ! مضمونهاي دم دستي و ساده و بدون پيچش و البته كمابيش مودب !
هزل اما به قول اسماعيل اميني (…) است و هر جا اين سه نقطه را ديديد بدانيد كه با هزل طرف هستيد !
به نظر خود من آنچه در بين اين چهار ماندگار تر است طنز و فكاهي ست . طنز به واسطه پشتوانه عميق انديشگي اش توسط اصحاب انديشه و فكاهي به واسطه سهل الوصول بودن و سادگي اش توسط عامه مردم به شكل ينه به سينه حفظ مي شود .
رويكرد كتاب مورد بحث نيز بيشتر به مقوله طنز است هرچند فكاهي ، هجو و البته اندكي هزل هم در آن ديده مي شود !

حال يك سوال مطرح است كه اصولا اشتراك شعر با طنز كجاست و اصولا چرا مفاهيم طنز آميز در شعر خوب صورت مي بندند و بالعكس چرا شاعران از طنز در آثار خود بهره بسيار مي برند ؟!
يكي از حربه هاي اصلي طنز و اصولا موقعيت كميك به طور كل تضاد است . يك تضاد عميق بين آن چه هست و آنچه بايد باشد . در حقيقت طنزپرداز با پررنگ كردن اين تضاد و ايجاد فضايي شوخ طبعانه ، ما را به خنده وا مي دارد .
خدايا هر كسي از وضع اين كشور خبر دارد
تو گويي پيش ما بيچارگان ارث پدر دارد
نمي دانم چرا اين نفت لاكردار بو گندو
براي ديگران زر ، بهر ايراني ضرر دارد !…(اسماعيل نواب صفوي – گزيده شعر طنز ص60 )
يا اين يكي كه تضاد را با اغراق نيز همراه كرده است ! :
كاشتي در باغ بادنجان ، خيار آمد برون
تخم زردآلو فرو كردي ، انار آمد برون !
پرده را برداشتي تا دلبري آيد به در
نره غولي با قدي همچون چنار آمد برون !! …( ابوتراب جلي – همين ص 102 )
از سوي ديگر تداعي يكي ديگر از حربه هاي طنز است . طنز پرداز با تداعي يك جمله مشهور يا مثلا يك موقعيت تاريخي يا يك مثل عاميانه يا هر چيز ديگري و تعامل اين تداعي با موقعيت مورد بحث خود ، فضايي كميك مي سازد .
خدايا !
زين شگفتيها
دلم خون شد ، دلم خون شد :
سياووشي در آتش
رفت و
زان سو
خوك بيرون شد ! ( دكتر شفيعي كدكني – همان ص 74 )
يا اين مثال كه يك نگاه تازه به ضرب المثلي مشهور است :
دستهاي ما
كوتاه بود
و خرماها
بر نخيل
ما دستهاي خود را بريديم
و به سوي خرماها
پر
تا
ب كرديم
خرما
فراوان
بر زمين ريخت
ولي ما ديگر
دست
نداشتيم ! ( كيومرث منشي زاده – همان ص 72 )
و يا مثلا شعر بسيار زيباي ( پيقولاد ) از زرويي نصر آباد كه اشاره اي آشكار به شعر معروف حميد مصدق دارد. ( تو به من خنديدي …)
وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت ….
و باز حربه مورد استفاده ديگر بازيهاي زباني به معناي كلي آن است . استفاده از انواع جناسها و واژ آرايي ها و …نگاه كنيد :
شركت نفت انگليس امروز
( انگل ) اين ديار ويران است
ورنه عنوان تلگرافي آن
به چه منظور انگليران است ؟! ( ابولقاسم حالت – همان ص 66 )
يا اين يكي :
گل آقايي و گل به پيش تو خوار
گل اين است پس واي بر خارها ! ( كيومرث صابري – ص80 )
و البته شعر بسيار زيباي خود اسماعيل اميني در پايان كتاب كه سرشار از جناسهاي زيباست .چند بيتي من باب نمونه :
صبحدم آواز مي خواند سر كهسار ، سار
همنوايش مي نوازد در نوا كفتار ، تار …
ماهي آزاد رند و ماهي شيلات ، لات
گشته از كمبود طعمه ، مرغ ماهيخوار ، خوار …
زلف سنجاقك سياه و كاكل زنبور ، بور
هفت خط و زهر آگين مثل استعمار ، مار …( اسماعيل اميني – همان ص 110 )
به تمام تكنيك هاي فوق اغراق ، مراعات نظير و خيلي چيزهاي ديگر را نيز مي توان اضافه كرد .
ناگفته پيداست كه تمام حربه هاي فوق الذكر در شعر نيز جزء ابزارهاي اصلي پيراستن هستند و در نتيجه سرنوشت طنز و شعر به زيبايي به هم گره مي خورد .به خصوص آنجا كه طنز از انديشگي ژرفي برخيزد و با طبعي شاعرانه در آميزد كه حاصل كار چون انتخابهاي زيباي اميني شيرين شكر مي شود .
در خاتمه به يك نكته هم فهرست وار اشاره مي كنم كه شاعران نيز به طنز حتي در شعرهاي جدي خود كشش بسيار دارند و اين به سبب ضربه ناگهاني ايست كه طنز ايجاد مي كند و خواننده را در يك شوك آني قرار مي دهد . انتقال معنا در اين شوك بسيار راحت تر است . از سوي ديگر طنز با تلطيف فضاي شعر از خمودي و تحليل رفتن خواننده در حين خواندن شعر به خصوص اشعار بلند مي كاهد و حضور شاداب او را در اثر حفظ مي كند . در آينده در مورد كاركردهاي طنز به خصوص در شعر امروز بيشتر خواهم نوشت .
×
لبان تان هماره سرشار از لبخند و گلوتان مالامال قهقاه باد !!
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/17/2003 04:46:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه هفت سنگ جديد منتشر شد با مطالبي به شدت خواندني !!! مصاحبه با جمعي از صاحب نظران سياسي اجتماعي در مورد وبلاگها و سايتهاي اينترنتي ، گزارشي تصويري از نمايشگاه كتاب تهران و مطالب بسيار ديدني وخواندني در ستونهاي موضوعي و ثابت ! بوسه بي فريادرس من هم منتظر شماست !
دوم اينكه : غزلهاي نغمه مستشار نظامي را احتمالا در وبلاگ غزل معاصر ديده ايد . غزلهاي روان ، ساده ، بدون پيچيدگي هاي آن چناني تصويري ،همراه بارعايت ارتباط عمودي و پيرنگي از روايت و تركيب بندي واژگاني مشابه گفتار روزمره و استفاده از اصطلاحات و تركيبات عاميانه و طنزي پنهان و البته احساسي ساري و جاري مجموعه اي شيرين و دلچسب را در غزل ايشان آفريده است . بديهي ست كه به اين گونه غزلها ، اتهام كم تصويري و پرداختهاي سهل گيرانه مي چسبد اما به سليقه من اين نوع غزل كه گروهي آن را غزل گفتار مي نامند ، زيبايي هاي بسيار و قدرت نفوذي بالا در مخاطب دارد . البته سرودن چنين غزلهايي كاري كاملا سهل و ممتنع است . اين ظاهر ساده به سادگي به دست نمي آيد و از آنجا كه عنصر قدرتمند و محوري اين نوع آثار عاطفه جاري در آنهاست ، هر گونه قطع ارتباط با آن منبع عاطفي الهامگر ، در هر مرحله از سرايش سبب مي شود كه شعر كوششي – نه جوششي – پديد آمده به سكه اي بدل تبديل شود ! خانم مستشار نظامي در بسياري از كارهاي خود از اين ورطه جهيده اند و اميد دارم كه اين روال شاعرانه مستدام باشد . غرض از اين همه روده درازي اينكه ايشان وبلاگي را به راه انداخته اند با عنوان يك جرعه غزل.بنوشيد !
( قصد دارم از اين به بعد مانند همين مورد فوق ، هنگام معرفي هر وبلاگ به يك نگاه كلي نسبت به آن نيز اشاره كنم . تا خدا چه خواهد ....)
سوم اينكه : خانم محبوبه ابراهيمي را نيز گمانم دوستان طرفدار شعر مي شناسند . شاعره افغان كه سادگي چهارپاره هايش شنيدني ست و خود من هنوز بعد از بارها خواندن ، از دوگانه بهاري ايشان لذت مي برم .ايشان هم وبلاگي راه اندازي كرده است به نام رابعه .
چهارم اينكه : خسن قريبي عزيز در وبلاگش بحث خود را راجع به غزل معاصر پي گرفته است كه بي شك خواندني ست و نياز به همراهي شما دارد تا بحث داغتر و البته پربارتر گردد. همراهي اش كنيد .
پنجم اينكه : شعري كه در ذيل خواهيد خواند ترجمه شعري از ويليام موريس ( 1896- 1834 ) شاعر و هنرمند انگليسي ست . اين شعر را از انگليسي براي شما برگردان كرده ام . چيزي كه برايم جالب است ، تر و تازگي اين شعر از لحاظ مفهومي ست . شايد به اين خاطر كه حقايق هيچگاه فرسوده نمي شوند !


عشق كافي ست
ويليام موريس ( William Morris )

عشق كافي ست:
اگر چه جهان رنگ پريده باشد و
جنگل جز به شكايت دهان نگشايد ،

اگر چه آسمان تاريك تر از آن
كه ديدگان تار
گل انگشتانه و مرواريد را
در زير آن بيابند ،

اگر چه تپه ها در سيطره سايه هايند
و دريا در اسارت جادويي سياه ،

و روزگار
پرده فراموشي
بر هر چه رفته است مي افكند ،

اما
دستانمان نمي لرزد
پايمان نمي لغزد !
كه پوچي نخواهد آزرد
و ترس دگرگون نخواهد كرد
لبان معشوق را !
چشمان عاشق را !!

××××
تا هماره و هماره و هماره ، عشق كفايتتان كند ! چنين باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/14/2003 10:05:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : جلال مهربان مطلب قشنگي راجع به گزيده شعر طنز فراهم آمده توسط اسماعيل اميني عزيز نوشته است . تنها اين را اضافه كنم كه در جمع آوري اين مجموعه كوچك علاوه بر غناي طنز ، بر شعر بودن انتخابها نيز نگاه ويژه اي شده است و تقريبا تمام شعر ها مملو از شاعرانگي و اختصاصات يك شعر خوب هستند . مقدمه آقاي اميني نيز كه جاي خود دارد و سرشار از زيبايي و ظرافت است . خواندن اين كتاب بي شك توصيه مي شود !
دوم اينكه : آمدن شاعران و نويسندگان شناخته شده به عرصه وبلاگشهر علاوه بر افزودن بر اعتبار اين فضاي مجازي ، موجب مي شود عرصه آموختن قوت بگيرد و به ارتقاي كلي سطح ادبيات بيانجامد. بر همه اينها بيافزاييد لذتهاي حاصل از حواندن جديدترين آثار اين عزيزان را !
هادي خوانساري را با مجموعه كلاوياي شكسته مي شناسيم . مجموعه اي زيبا در غزل معاصر با گرايش به غزل فرم .كه البته در بسياري از اشعار تنها به شكل ظاهري او فرم اكتفا نكرده است و شاعرانگي نيز عنصري قوي در شعر اوست . بعدا شايد بيشتر راجع به شعر آقاي خوانساري سخن گفتم اما فعلا وبلاگ تازه تاسيس او را بخوانيد تا فضاي روحي و شعري او را مروري دوباره كنيم .
و البته منيرو رواني پور در عرصه ادبيات و براي علاقه مندان به داستان و داستان نويسي نامي آشناست . بي هيچ سخني با وبلاگ تازه تاسيس او همراه شويد كه او خود حرف بسيار براي گفتن دارد .
سوم اينكه : و اما ادامه بحث عشق !
در بررسي پديده انحصار در عشق ، به اينجا رسيديم كه عشق را به رابطه اي مهرمندانه تعبير مي كنيم ، عاشق تمامي كائنات و ابناء بشر را به واسطه قرائت عاشقانه اش از دنيا دوست خواهد داشت . اما گفتيم كه اين رابطه مهرمندانه ، عشق ، به معناي واقعي كلمه ، نيست . يعني آنگاه كه عشق را به معناي حقيقي اش يعني حسي به شدت مهرمندانه بين عاشق و معشوق كه رابطه اي دوسويه همراه با بالندگي ، شادي و … و البته سائقه هاي جنسي ست ، تعبير كنيم . حالا سوال اين است كه آيا در عشق انحصلر وجود دارد ؟! گفتيم كه براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان (عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
دو بخش اين سوال عملا به هم مربوط هستند ! در حقيقت ما با دو داستان متفاوت طرف هستيم ! بياييد گام به گام جلو برويم :
«داستان اول »
عاشقي كه ادعا مي كند بين دو معشوق گرفتار است و توان برگزيدن ندارد !
چنين چيزي عملا ممكن نيست !!عشق توجه كامل است . عشق تمركز قطعيست .( چنانكه هر دوي اين صفات را فروم در كتاب خود براي عشق بر مي شمارد . ) لذا تمركز بر روي دو نقطه در آن واحد از لحاظ عقلي ممكن نيست چه برسد براي عواطف !
با توجه به همين حقيقت است كه معتقدم رابطه عاشقانه را هيچ چيز پاسداري نخواهد كرد : نه يك پيمان سفت و سخت اجتماعي مثل ازدواج آن هم از نوع چارميخه اش !! نه رفتارهاي بيمارگونه حاسدانه ( Jealous husband syndrome ) !!نه روابط مادي مشترك مثل خانه و ماشين و … ! ونه روابط عاطفي مشتركي مثل فرزند ! عشق خودش پاسدار خودش است ! در حقيقت اگر عشق ، عشق باشد نه تنها نيازي به نگهبان ندارد كه خود نگهبان ماست ! و اگر قرار است كه عشق نباشد كه ديگر ارزشي ندارد كه بخواهيم پاسداري اش بكنيم يا نه !! حكايت اش مي شود مثل نگهباني كردن از خاكستري به جا مانده از آتش كه مسلما لحظه به لحظه ، ذره ذره بر باد خواهد رفت !
و از همين منظر است كه در بحثهاي آغازين اين وبلاگ در رابطه با عشق گفتم كه در عشق حسادت وجود ندارد . چون فاكتوري بي ارزش ( و حتي ضد ارزش و بيمارگونه در مواردي ) و مخالف طبيعت يقين كامل عاشقانه است .
با توجه به همين مطالب مي توان داستان اول را با وارياسيون ديگري هم خواند : عاشقي كه در يك برهه زماني دل به معشوقي مي بندد و بعد از گذشت زماني كوتاه يا طولاني با شخص ثالثي مواجه مي شود و دل به او نيز مي بازد !! اينجا هم قضيه همان است . جكايت خاكستري كه بر باد ي رود ! حكايت آتشي كه در گيراندن و بر پا داشتنش نكوشيده ايم !
اما «داستان دوم»
عاشقي دل به معشوقي مي بندد اما بعد از زماني كوتاه يا طولاني از كف اش مي دهد . حال به واسطه جدايي هاي ناگزير چون مرگ يا به واسطه جدايي هاي انساني مانند سفري براي هميشه و … !
( توجه كنيد كه در اين داستان رفتني هميشگي مطرح است و اميد بازگشت نيست . چرا كه در صورت وجود اين اميد متهيت ماجرا به طور كلي تغيير مي كند . )
چيزي كه در دوران فراق ، به خصوص اگر هميشگي باشد ، به طور برجسته اي رخ مي نمايد پديده ( بت سازي ) ست ! تخيلات عاشق به واسطه عشقي بي فريادرس قدرتي عظيم مي يابند و از معشوق ، خدايگونه اي سرشار از همه خوبيها و نيكيها مي سازند ! خدايگونه اي كه از هر چه ضعف و كاستي تهي ست . جالب اينجاست كه اين روند در بعضي از موارد حتي بدون فراق هم رخ مي دهد ! آن هم در مواردي كه عاشق ، داراي تجربه ارتباطات اجتماعي مناسب نيست يا به عبارت خودماني تر «نديدبديد» است !! در حقيقت در اين وضعيت نيز فراقي طولاني از مفهوم جنس مخالف ( منظور تنها ساختار جسمي جنس مخالف نيست بلكه در بسياري از موارد ساختار رواني ست كه ناشناخته است ) ايجاد شده است .
ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي خواهد داشت ؟!
×
بحثمان به درازا كشيد . اين سوال را داشته باشيد تا بحث را اگر لطف كنيد با همراهي شما پي بگيريم .
و دو تا غزل كوچك به قول فري عزيز براي آنها كه تنها براي خواندن شعر در اين خانه را مي كوبند :
به حكم صريح دلم گوش كن
و تخفيف و بخشش فراموش كن !
ز بوسه نهادي به رويم دو داغ ،
« زدي ضربتي ضربتي نوش كن »!!

در چشم تو حيرانكده اي هست كه بايد
هم شعر شب و هم گل خورشيد بزايد !
چشمان تو ديوانه ترينند ، عزيزم !
« ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد !!»
×
شاد باشيد -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/10/2003 09:29:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : پوزش مجدد به خاطر تاخير در به روز رساني !
دوم اينكه : نمايشگاه بين المللي كتاب تهران ، امسال براي من حال و هواي ديگري داشت . ديدن دوستان مهربان ، از اين خاطره اي دلنشين ساخت . ممنون از همه به خاطر ميزباني مهربانانه شان . يك گزارش از حواشي اين سفر را حميد عزيز نوشته است كه كليه موارد مندرج مورد تاييد است !!تازه بلكه هم كمي بيشتر !!:
وقتي پا روي پا مي اندازي
نمي توانم
دست روي دست بگذارم !
سوم اينكه : در حاشيه غرفه شعر جوان، لطف و مهرباني دكتر قيصر امين پور سيرابمان كرد . گپ دوستانه اي كه دو ساعت به طول انجاميد به اندازه ده كلاس درس مي ارزيد . از غزل نعاصر گفتيم و ماهيت شعر و از ترانه و ترانه سرايي سر ير آورديم !بي شك در نقدها و نوشته هاي آتي ام در باب غزل و ترانه و اصولا شعر به آنها مراجعه خواهم كرد .
سوم اينكه : فري عزيز وبلاگي براي اطلاع رساني در مورد مسابقه خود ترتيب داده است . حتما ببينيد !
چهارم اينكه : حسن عليشيري مهربان به پرشين بلاگ اسباب كشي كرد ! با «بي سرزمين تر از باد» در خانه جديدش همراه شويد كه هميشه سرشار از ترانه ست ، مثل همين حالا ! همين حالايي كه ترانه ننوشته است و در سوگ عزيزي نشسته است . اما باز هم ترانه باران است ، گيرم معموم .
پنجم اينكه : حسن قريبي عزيز ، باني بحث زيبايي را در مورد غزل امروز شده است كه خواندنش براي طرفداران غزل از نان شب هم واجب تر است ! كاش اين بحث به مدد دوستان پا بگيرد . من به سهم خودم تلاشي ناچيز كرده ام .
ششم اينكه : ادامه «بحث عشق» حسابي وسوسه ام مي كند ! اما انصاف بدهيد كه بعد از يك سفر 48 ساعته ، آن هم از نوع دائما در حال پياده روي ! و بعد هم كشيك بيمارستان توان دقيق نوشتن نمي ماند ! نمي خواهم چيزي سرسري بنويسم و بگذرم . پس باشد براي نوبت بعد. اينبار هم يكي از غزلهايم را تحمل كنيد تا ديدار بعدي مان :

(جلال از تجربه عاشقانه ام پرسيد . براي او ! )
چراغهاي رابطه تاريكند …(فروغ)

«اختلال»

اگر چه قصر غزل واره ها مجلل بود
« چراغ رابطه » خاموش و « شعر » مختل بود !

يك استكان شكسته … وَ چاي شب مانده !
و شاعري كه برايش «شعار» معضل بود :

شعار : اينكه بگويد كه « زندگي زيباست !»،
«بهار …!» … واي خدايا ! …چقدر مهمل بود !!

هميشه آينه هايش شكست و كج خنديد
و بين هق هق و قه قه ، غزل معطل بود !

از آن « هميشه » و تا اين « هنوز بي پايان »
زمانه با دل او سخت گرم «كَل كَل» بود !!

براي او كسي از ابرها غزل ننوشت
كه رعد و برق به تقدير او ، از اول بود !

به جستجوي همان چشمهاي راز آلود
كه ساده ، گرم و صميمي شبيه مخمل بود –

- دلش رسيد به بن بست « بي خيالش شو ! »
و باز پاي رسيدن كه از ازل ، شل بود !!

و اين چقدر عجيب است ، شاعري محبوب
كه پاسخ غزلش آفرين و « ايول… » بود ! –

- ميان اين همه گرمي به لرز بنشيند !…
و يك سوال : « مگر عشق وحي منزل بود –

كه من به هر چه كه او گفت دل سپردم ؟!…ها ؟!!»
… « چراغ رابطه » خاموش و « عشق » مختل بود !!

… و ناگزير غزل ، مرگ را تداعي كرد
و مرگ شاعر بي عشق هم مسجل بود …!

چراغهاي رابطه تان تا هميشه اي بي پايان ، پر فروغ باد !
پ.ن:با تشكر از ساده دل عزيز به خاطر تذكر به جايش .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 5/04/2003 09:35:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : معذرت به خاطر تاخير در به روزرساني ! كمي گرفتارم .
دوم اينكه : هفت سنگ چهاردهم منتشر شد . نقدي بر شعر مرتضي قاسمي ( آدمك عزيز) از آقاي اسماعيل اميني ، ماجراي دروغ سيزده بر وبچه ها و هياهوي بعد از آن ، عكسهايي استثنايي از كوير مرنجاب و مطالب بسيار خواندني ديگر دراين شماره عرضه شده است . بوسه بي فريادرس من هم منتظر نظرات روشنگر شماست .
سوم اينكه : مسابقه غزل معاصر هر روز بهتر از ديروز ! بشتابيد كه گويا فقط تا بيستم همين ماه فرصت داريد ! البته براي صندلي آخر – همان لژ منظور است !! - تلاش نكنيد كه از قبل توسط اينجانب رزرو شده است !!
چهارم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه كشف كرده ام كه دلنشين مي سرايد . واران همان باران است !
پنجم اينكه : دوست تازه يافته ام سپيده در شوخي ايراني قشنگ مي نويسد . داستان زيبايش را از كف ندهيد .
ششم اينكه : بحث عشق را ادامه مي دهم اما در راستاي مورد اول امروز مجالش نيست . براي امروز غزلي را انتخاب كرده ام از يكي از شاعران خوب همشهري كه چندي قبل شعر سپيدي با عنوان يلدا از ايشان خوانديد . حسين تقليلي عزيز با طنز گيرا و تصويرهاي بكرش با شما سخن مي گويد :

حتي اكر هزار هزار بار دگر بد بياورد
هرگز كسي به جز تو دلش را نمي برد

ديوانه ! زير قيمت تو قلب خويش را
حتي اكر كسي بفروشد ، نمي خرد !

«شاعر شنيدني ست …» نه خانم ! پريدني ست !!
اما به روي شانه هر كس نمي پرد !!

اين گرگ با نژادترين گرگ گله است
آهوي هم قبيله خود را نمي درد

او پيش از اين كه گرگ شود ، بره بوده است
اصلا بعيد بوده كه دندان در آورد !

با مهره هاي اسب اگر كيش مي شود
او مات چشم توست … و بي تو نمي برد

ديگر پياده شو … و رخت را نشان بده !
بانو ! مخواه فيل تو از شاه بگذرد !!

بر صفحه شطرنج زندگي ، شاه دلتان هميشه پيروز باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/29/2003 03:47:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : مسابقه جذاب غزل معاصر را از دست ندهيد ! مسابقه اي كه روز به روز جذاب تر مي شود !
دوم اينكه : اين غزل تقديم مي شود به گلاره عزيز :

« موسيقار »


وقتي كه دل براي تو تنگ است ، مي شود-
- بر يك خيال تبزده دل بست !… مي شود !!

تو پشت يك پيانوي چوبي نشسته اي
سازي كه با دو دست تو همدست مي شود !

«درياچه » …« قو » …و قصه « زيباي خفته » و -
- اينجا : كه مسكو دهه 60 مي شود !! (2)

« فا » … « سُ » … كلاويه ، « سي » و « لا » … با نوازش –
- « دو » …«ر»… دو دست تو ، ز « مي » ات مست مي شود !!

« ديز » و « بمل » ، همان بم و زير نواي آه ،
بر « حامل » گلوي تو چون هست ، مي شود – (3)

- در انحناي رود صدا ، گونه خيس كرد !
در هرم داغ فاجعه ننشست ! مي شود –

-از كوچه ها گذشت ، ميان بر زد و گريخت !
وقتي مسير عاطفه بن بست مي شود !!

يا نت به نت به سمفوني نور بوسه زد
دل را به جرم حادثه نشكست ! مي شود –

- با بال « خوالهاي طلايي » عروج كرد
در باغ « چارفصل» غزل جست !… مي شود !!…(4)
×
ساعت 12 ،…، و طلسمي كه دود شد !
و ارتفاع وهم غزل ، پست مي شود !

شعرم شبيه سيندرلا پا برهنه شد!
بايد كه دل به لطف شما بست ! …مي شود ؟!!

پي نوشتها :
(1) موسيقار نام پرنده اي اساطيري كه منقاري بلند و داراي چند سوراخ دارد و با نوايي بسيار خوش مي خواند .نمادي براي موسيقي
(2) درياچه قو و زيباي خفته نام دو اثر مشهور از چايكوفسكي آهنگساز روس است .
(3) ديز و بمل : علائمي كه در نت نويسي بر روي خط حامل قرار مي گيرد و نتها را نيم پرده زير و بم مي كنند.
(4) خوابهاي طلايي اثر استاد معروفي و چهارفصل اثر ويوالدي آهنگسار ايتاليايي مورد اشاره اند .
××
موسيقي عاشقانه تان همواره سرشار از شادي و رقص و پاكوبي باد .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/26/2003 08:32:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه آقاي شعردوست بسيار عزيز مسابقه اي را ترتيب داده اندكه سابقه موارد مشابه آن در تاريخ ادبيات ما بسيار است . هرچند اين مسابقه بيشتر به كوشش شاعرانه باز مي گردد نه به جوشش صادقانه ، اما مسلما خالي از لطف نخواهد بود . براي دريافت اطلاعات بيشتر در مورد نحوه برگزاري و چگونگي مسابقه و البته جوايز و باقي مسائل مراجعه كنيد به غزل معاصر !
دوم اينكه : بعضي وبلاگها خيلي دير به دير آپديت مي شوند اما همان دفعات معدود هم حسابي دلچسب مي نويسند ! مثل همين گلاره و نارنج طلا !! ماهي يكبار آپديت مي كند اما به اين زيبايي !ببينيد !
سوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به كتاب بنويسم و به طور مشخص راجع به « مادموازل كتي » نوشته ميترا الياتي . اين مجموعه داستان كوتاه ، كتابي كوچك با حدود 80 صفحه و متشكل از 7 داستان است . اين كتاب در سال 81 برنده جايزه بهترين مجموعه داستان اول از بنياد گلشيري و هم چنين جايزه كتاب سال خانه داستان شده است .قالب داستانهاي اين مجموعه بسيار كوتاهند و تنها داستان « مادموازل كتي » ست كه بيشتر حجم كتاب - حدود 30 صفحه – را در بر مي گيرد .مشخصه كلي همه اين داستانها سبك نگارش الياتي و نوع نگاهش به اشيا و استفاده نمادين ازآنهاست .در حيطه نگارش ، نويسنده از جملات صريح ، كوتاه و سرراست را براي پيشبرد و طرح داستان برگزيده است . اين نحوه نگارش ، خواندن متن را راحت كرده و خواننده را در چنبره واژگان پيچيده و مفاهيم پيچيده تر و جملات مطول اسير نمي كند . در نتيجه راحت تر به عمق مي رسد و جانمايه كلام را در مي يابد . از سوي ديگر الياتي نويسنده اي ست كه يادش نرفته است كه قصه گوست ! او تمام تمهيدات داستاني را به كار مي گيرد تا روايتش جذاب و تاثيرگذار باشد و ژستهاي سوپر آوانگاردنمايانه ! به خود نمي گيرد كه بي خيال خواننده !!
از سوي ديگر اين كشش ، سبب نشده است كه نويسنده عمق را از ياد ببرد و به پرداخت زيبايي هاي گاه حتي كاملا شاعرانه نپردازد .مثلا در داستان «يوسف پلنگ كش » شكارچي قهار به كشتن ماه مي رود نه پلنگ ! يا در داستان «شمعدانيها» نويسنده تنها با استفاده از نمادها به ما مي گويد كه زن وشوهر قصه بي فرزندند و دختر همسايه جديد نماد باروري !!نويسنده با زيركي از نمادها براي رساندن معنا استفاده مي كند :از كاج و شمعداني !:
زن به رديف كاجها نگاه كرد … و به رديف شمعداني هاي بي گل !… مرد دم پنجره ايستاد . خيره شد به بالكن رو به رو . شمعداني ها به صف روي نرده بود با غنچه هاي باز . دختري با سبد رخت روي بالكن آمد . مرد سيگار روشن كرد . …صداي زن گفت : «خيلي قشنگه »
مرد گفت : «واقعا » …
نكته جالب اينجاست كه اين جملات در متن پراكنده اند و هر يك دو سه خط يا يكي دو پاراگراف از هم فاصله دارند و به خاطر همين خيلي رو نيستند و زيباييشان هم در همين است . چون روال داستاني را به هم نمي ريزند.
سبك روايي داستانها جريان سيال ذهن است . زمان و مكان در داستانها شكسته مي شوند و معمولا يك راوي با به ياد آوري مداوم خاطرات داستان را پيش مي برد و چنان كه معمول ذهن آدمي ست اين انديشه پريشان هر دم از جايي و زماني سر بر مي كشد و با تداعي هاي پي در پي همراه مي شود و در پايان اين قطعات مثل پازلهايي جور مي شوند و تماميت داستان شكل مي گيرد . اين سبك نگارش علاوه بر حس تعليق زيبايي كه ايجاد مي كند ، حالتي شاعرانه به متن مي بخشد و علاوه بر آن همذا پنداري خواننده را نيز بر مي انگيزد نكته جالب اينجاست كه اين تداعي ها و تداخل ها تنها در حيطه زمان و مكان نيست ! در برخي داستانها مثل « مادموازل كتي » حصار ما بين واقعيت و خيال هم مي شكند و اين كار به سادگي تغيير دادن يك فعل از زمان ماضي به مضارع صورت مي گيرد ! :
…پلكهايم مدام مي افتد پايين . دهانم خشك است .كاش خانه مان بودم ، مادر مي بردم زير كرسي و جوشانده تلخ به خوردم مي داد . مي لرزم . لحاف را از رويم كنار مي زند . بغلم مي كند : « بميرم . چه تبي داره بچه ام .» …
و گاه رشته اين تداعي ها آنگونه است كه شما حس مي كنيد نويسنده نيز به طور ناخودآگاه اسير تداعي هايي شده است ! مثلا داستان« مي مانيم توي تاريكي » با وجود تمام زيبايي زاويه ديد ش ، به شدت ياد آور برشي از فيلم «روح » جري زوكر است !

بي شك زيبا ترين و محوري ترين داستان مجموعه داستان « مادموازل كتي » ست كه در آغاز مجموعه نيز قرار گرفته است .
داستان حكايت جواني غربت نشين است كه در شهري ساحلي زندگي مي كند و رابطه دوستانه اي با يك زن كافه دار به نام مادموازل كتي دارد . اين رابطه دوستانه با ناپديد شدن ناگهاني كتي پايان يافته است و پسر نشسته بر نيمكتي رو به روي كافه با به يادآوري او و درددلهايي كه برايش كرده است تمام زندگي اش را ديگر بار مرور مي كند .
اين داستان طراحي بسيار زيبايي دارد و با وجود كوچكي انبوهي ماجرا در خود دارد كه هر يك به زيبايي يك به يك بيان مي شوند . شكستهاي زماني و مكاني ، با ذهن بازي مي كنند و حتي گاه به ريشه يابي رفتارهاي انساني كمك مي كنند .
از لحاظ مفهوم ، داستان تحليلي روانشناختي بر آسيبهاي وارده بر مرد ، در جامعه مردسالار است . سه مرد در اين داستان حضور دارند كه هر يك نماينده يك گروهند . «پدر»يك پدر سالار سنتي ايراني ست ! با همان رفتارهاي غير منطقي و تصميمهاي خشك ! و البته نماينده رياكاري هاي مايوس كننده !
پسر بزرگتر ، با پدر مي جنگد ، شراب مي نوشد ، مخالفت مي كند ، با يك زن بدنام مي گريزد و ازدواج مي كند ! او تنها نياز به استقلال دارد و زير سايه پدر تفس كشيدن برايش سخت است اما نه دانش دارد نه تجربه ! نه عقل دارد و نه گوش شنوا !او تنها مي خواهد ولي اسباب بزرگي فراهم نمي كند و جالب اينجاست كه پس از مرگ پدر خودش چيزي در همان مايه ها و حتي بدتر مي شود !
پسر كوچكتر ، يك تباه شده كامل است !گم كرده راهي كه مي خواهد آباد باشد اما نمي داند چگونه ؟! مادر مي خواهد از او دختر بسازد ! چون دختر ندارد . پدر مقابله مي كند و حاصل اين كشمكش ، مردي ست كه اصلا اعتماد به نفس ندارد و خود را موجودي نه زن ، نه مرد مي بيند !
برخورد اين سه با زن نيز جالب توجه است : «پدر» به دنبال «هوس» مي رود ! پسر بزرگتر تنها براي « عناد » ، ازدواج مي كند ! و تنها عشق پسر كوچكتر يك تخيل كامل است . دختري كه نامش ناهيد است ، زرينه مي نامد و از او چيزي مي سازد كه اساسا خلاف واقع است و همين به پاشيدن احساسش مي انجامد !
در حقيقت هر دو برادر علي رغم همه تنفرشان يا لااقل عدم علاقه شان نسبت به پدر خود دنباله روي اويند ! حتي پسر كوچكتر وقتي مي خواهد بگويد كه مرد شده است سر زرينه داد مي كشد ودستورات بي معنا مي دهد :
كوچه باغهاي تاريك را مي رفتيم . جلوتر مي رفت. دوباره بي اعتنا مي رفت . بايد بهش مي فهماندم از امروز مرد زندگي منم . صدايش زذم : «زرينه!»
- با مني ؟
- آره
- اسمم ناهيده !
- هر چي بوده باشه ، از امروز زرينه است . همه بايد بدونن . حتي گنجشكهاي روي درخت…آهاي زرينه صدام رو مي شنوي ؟!
- هيس …به خدا خلي !
- قول مي دي موهات رو كوتاه نكني ؟
- سرو صدا نكن . همسايه ها مي شنوند
- به درك . همين كه گفتم !….
×
«مادموازل كتي» داستاني استثنايي ست . به خاطر شاعرانگي اش ، به خاطر زيبايي پرداخت اش و به خاطر تحليل زيبايي كه از تاثير جامعه مرد سالار نه بر زن كه بر مرد ارائه مي دهد و اين نگاه را لااقل من تا كنون نديده بودم . اين نگاه ظريف هرچند توسط يك زن نگاشته شده است اما از هرگونه اغراق و درشت نمايي به دور است و تمام زيبايي كار هم در همين صداقت است . الياتي از ورطه فمينيسم زدگي هاي معمول جامعه مان رهيده است تا از واقعيتي سخن بگويد كه ساختار اين جامعه را در عصر ارتباطات رو به تلاشي مي برد . « مادموازل كتي » كتاب كوچكي ست كه حرفهاي زيبايي را به زيباترين صورت گفته است و مسلما ارزش بارها خواندن را دارد .
شادباشيد
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/23/2003 03:02:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : ديروز در حال چت كردن با حسن عليشيري عزيز بودم و به او گفتم از اينكه هي من به او لينك مي دهم و او به من مي ترسم كه گمان اغراق به ذهن خوانندگان هر دو وبلاگ متبادر شود ! وقرار بر اين گذاشتيم كه تا مدتي لينك ندهيم !! ولي راستش را بخواهيد همين الان وبلاگش را كه چك كردم ترانه اي عالي از يغما گلرويي ديدم كه به گمانم بي انصافي ست اگر لينك ندهم و شما را ار خواندنش محروم كنم ! با عرض معذرت از دوست خوبم به خاطر خلف وعده ! ببينيد و بخوانيد و لذت ببريد و خودتان حق بدهيد كه بيراه نمي گويم !
دوم اينكه : محسن عزيز سه غزل از خانم زهرا باقري شاد در وبلاگشان گذاشته اند كه بسيار زيبايند. اين غزلهاي ساده صميمي ، علاوه بر زيبايي هاي تكنيكي ، انديشه عاشقانه ظريفي در پس خود دارند كه به شدت مجذوبم كرد . فقط من نمي دانم خانم باقري چرا وبلاگ خودشان را با يك دوبيتي و يك سلام ول كرده اند به امان خدا !! نظر شما چيست ؟!(توجه توجه !! در آخرين لحظه به روز رساني مشاهده شد كه وبلاگ مزبور با دو غزل زيبا به روز شده است !! )
سوم اينكه : نمي دانم تحليلي بر عشقنامه هلوئيز و آبلار از جلال ستاري را خوانده ايد يا نه . بسيار زيباست . ماهيت عشق خاكساري ، ماهيتي عجيب است كه هرچند ديگر اين خوانش

از عشق اصولا خوانشي صحيح نيست اما به هر حال جذابيتهايي نيز دارد . شعر زيز از ادموند اسپنسر (1552 – 1599 Edmund Spenser ) محصول همان دورانهاست كه برايتان از انگليسي ترجمه كرده ام :
«سونات 30»

محبوبم به سان يخ است و
من به سان آتش !
اين كدامين سرماي عظيم ست
كه در كوير تفتيده من
ذوب نمي شود ، كه هيچ !
سخت تر و سخت تر قد مي كشد
آن گونه كه ناله اش در من !!

چگونه مي شود كه سرماي قلب منجمدش
به حرارت بي حدم
اجازه بروز نمي دهد ،
اما من
بيشتر و بيشتر
در شهدي جوشان گر مي گيرم
و حس مي كنم شراره هايم
افزوده مي شوند و بالا مي گيرند ؟!

جز معجزه چه مي توان گفت
بر آتشي كه همه چيز را مي گدازد و
يخ مي پرورد !
و بر يخي كه با كرختي سرما منجمد مي شود
و به جادويي
آتش بر مي افروزد ؟!

جادوي عشق
با عقل سربه راه
آن مي كند كه
ماهيت عناصر ديگرگون مي شود !
××
عاشقانه هايتان سرشار از شور و گرما و روح تابستان باد !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/21/2003 04:57:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : پير مغان عزيز حسابي شرمنده كرده اند . ممنونم دوست من !
دوم اينكه : حسن عليشيري عزيز وبلاگ زيبايش با دو ترانه دلنشين عاشقانه به روز كرده است كه مانند هميشه خواندني هستند .و آنها كه مرا مي شناسند مي دانند كه اين اظهار نظر ربطي به لطفهاي بسياري كه اين مهربان به من دارد ، ندارد. اگر باور نداريد ببينيد «بي سرزمين تر از باد» را تا باورم كنيد !
سوم اينكه : با تشكر از كليه دوستاني كه كلي نظر دادند درباره سوال مورد بحث ! بحث عشق را –با پررويي تمام!! - ادامه مي دهيم :
سوال يان بود كه انحصار در عشق چه مفهومي دارد و اصولا جايگاهي در عشق دارد يا نه ؟! اريك فروم در كتاب ماندگارش – هنر عشق ورزيدن – مي گويد : اگر انسان فقط يكي را دوست بدارد و نسبت به بقيه بي اعتنا باشد ، پيوند او عشق نيست ! بلكه يك نوع همبستگي تعاوني يا خودخواهي گسترش يافته است!
اين جمله يعني چه ؟1 يعني اگر احساسي در ما توان دوست داشتن آدمي به معناي مطلق كلمه را نيافريند ، عشق نخواهد بود . آن كه مي گويد من از تمام دنيا تنها تو را دوست دارم يا عاشق نيست يا دروغگويي بي شرم است !! ( البته شايد هم اصلا نمي فهمد چه دارد مي گويد ! كه اصلا بعيد نيست !!) بگذاريد يك تجربه شخصي بگويم : دوستي پس از اين اتفاق خجسته راه مي رفت و مي گفت : هوا خوب است ! آسمان هم خوب است ! مردم هم خوبند ! هيتلر هم خوب است ! موسوليني هم !! …اين اغراق نيست ! آنكه اين حرفها را هم مي زد قيس مجنون نبود !‌اإمي فرهيخته از همين حوالي بود !! به راستي چه روي داده بود ؟!
عاشق مثل انسان آستيگماتي ست كه براي اولين بار عينك به چشم مي زند ! آنها كه اين تجربه را داشته اند قطعا منظورم را در خواهند يافت ! همه چيز بهناگاه پررنگ و درخشان و زيبا مي شود ! انگار كه تنظيم رنگ تلوزيون را – كه تا كنون خارج از نرمال بوده – به وضعيت نرمال برگرداني ! عاشق در همه چيز زيبايي كشف مي كند حتي در زشت ترين چيزها ! متاسفانه اين خصلت با كج فهمي به كور بودن عشق ( عاشق ) تعبير مي شود ! در حاليكه اين نه كوري كه يك بينايي مضاعف است ! عاشق آن را مي بيند و مي شنود كه من نمي بينم و نمي شنوم ! آنگونه كه نرودا در شعر بانو مي گويد : …تنها تو و من / به اين صدا گوش فرا مي دهيم !/تنها تو و من !
در حقيقت ماهيت اشياء و افراد تغيير نمي كند بلكه به واسطه عشق ، ديد عوض مي شود و لاجرم قرائت عاشق از دنيا و كائنات قرائتي عاشقانه خواهد بود .
هيچ تا به حال آسمان را پس از ريزش باران ديده ايد ؟! فيزيك اين آسمان همان آسمان قبل از باران است – لااقل تقريبا – اما رنگين كماني با همه درخشش و رنگ آميزي بديعش به مدد باران آفريده مي شود كه بين اين آسمان و آن آسمان تفاوتي مي آفريند از زمين تا آسمان ! و عشق باراني ست كه آسمان ما را مي شويد و قوس قزح مي بندد .
خوب ! همه اينها گفته شد براي اينكه بگويم عاشق ، قرائتي عاشقانه از دنيا دارد . به همه چيز و همه كس عشق مي ورزد و اين محبت ساري و جاري ، چون آفتاب به اطرافيان عاشق ،گرما و اميد مي بخشد و من به تاكيد معتقدم كه اگر عاشقي جز اين ديديد به عشقش شك كنيد ! كه : ( عشق شادي ست …!)
پس انحصار به آن معنا كه « من تنها تو را دوست دارم و لاغير» بي معناست ! حال بگذاريد مفهوم واژه ها را اندكي تغيير بدهيم ! چرا كه متاسفانه در جامعه ما ، علي رغم همه ادعاهايي كه در زمينه ادبيات داريم ، هزار هزار واژه به جاي هم به كار مي روند و آن قدر طبيعي مي شوند كه مفاهيم را عوض مي كنند ! يكي از همين مفاهيم دوست داشتن و عشق است ! رابطه انسان با ابنا، بشر به مفهوم مطلق و با محيط پيرامون رابطه اي مهرمندانه است ! ماهيت اين احساس با عشق – به همان مفهومي كه فروم از ان به عشق جنسي تعبير مي كند و به عبارت راحتتر عشق ميان عاق و معشوق – متفاوت است ! اتفاقا يكي از ايراداتي كه من نسبت به استفاده از واژگان در كتاب فروم دارم همين قضيه است ! فروم عشق ، مهر ، محبت ، تفاهم ، دوستي و … را گاه با بي تفاوتي به جاي هم به كار مي برد حال آنكه اين واژگان معناهايي بس بعيد دارند هرچند بسيار نزديك مي نمايند .رابطه مهرمندانه مي تواند رابطه اي كاملا يكسويه باشد اما عشق نه ! رابطه مهرمندانه بين دو همجنس در مي گيرد اما عشق نه ! و الي آخر ! ( در مورد اين تفاوتها پيشتر سخن گفته ام و بعدها باز هم خواهم گفت ). حال سوال اين است كه آيا عشق هم غير منحصر است ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان(عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
×
خوب ! به اين سوالها و شرايط ممكن كمي فكر كنيد و اگر افتخار مي دهيد يك نظري هم لطف كنيد تا چند صباحي بعد – براي اينكه فضاي وبلاگ يكنواخت نشود – بحث را ادامه دهيم .
اين چند دوبيتي هم براي اينكه شرمنده مهرباناني كه براي خواندن شعر مي آيند ، نباشم ! هر چند به نظر من همين بحثهاست كه زمينه هاي انديشگي شعر را به صورت ناخودآگاه آماده كرده و مي پرورند . ولي به هر حال … بسيار نا قابل است :
نسيمي از سر شب بو گذر كرد
و گيسوي تو را آشفته تر كرد
به روي صورتت افتاد گيسوت
ببين ! يك تار مو « شق القمر » كرد !!

من بودم و تو بودي و شب دلكده بود !
خورشيد سحرگاه كه در آمده بود –
- برگشت به كوه !! … مهربانانه خودش –
- را باز به كوچه علي چپ زده بود !!
**
مرا به مجلس ترحيم برگ دعوت كن !
به پاي كوبي زير تگرگ دعوت كن !
نمي شود ؟! … به جهنم ! عزيز روياها !
مرا به خواب هميشه ، به مرگ ، دعوت كن !!
**
عاشقانه هايتان پر شور !
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/19/2003 03:38:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : هفت سنگ سيزدهم و هزار مطلب خواندني !! مصاحبه با دكتر يزدي ، داستاني چون هميشه زيبا از اسماعيل اميني ، عكسهايي از مراسم به خاكسپاري كاوه گلستان ، نگاهي به وبلاگهاي ادبي همراه با دو شعر از مسيح و آدمك عزيز ! به همراه مطالب بسيار خواندني ديگر در ستونهاي موضوعي وثابت . دو مطلب من در اين شماره يعني بوسه بي فريادرس و همچنين خوانشي از شعر (قاف) از قيصر امين پور منتظر نظرات و راهنمايي هاي شماست . متشكرم !
دوم اينكه : «بي سرزمين تر از باد» را حتما بخوانيد ! با ترانه اي جديد از يغما گلرويي و ترانه اي از خود حسن عليشيري عزيزكه بسيار زيباست به روز شده است . ترانه صميمي ترين بخش ادبيات است ! باور كنيد .
سوم اينكه : هر انساني براي هر كاري هدفي را مورد نظر قرار مي دهد . اين اصل بديهي خيلي از وقتها به واسطه خيلي چيزها به فراموشي سپرده مي شود ! اما من دوست دارم كه هميشه يادم باشد چرا آمدم و چرا مانده ام . اين وبلاگ براي دو منظور نهايي ايجاد شده است : 1- سر و سامان دادن به نوشته هاي پراكنده ام . 2- سر و سامان دادن به افكار پراكنده ترم !!
و هدف حد واسط هم البته به چالش گذاشتن اين نوشته و انديشه ها به جهت بارآوري بيشتر و تعامل فكري با حضور مخاطبان بوده و هست . از آنجا كه مشغوليات ذهني من هميشه عشق و ادبيات بوده است اين دو موضوع زمينه هاي اصلي مورد نظرم در اكثر نوشته هاست . هر چند كه همراهي بسياري از دوستان خواننده به خصوص در بحثها - مگر در مواردي معدود و به شكل مقطعي - نديده ام اما بنا به همان دو هدف اوليه قصد ادامه روال هميشگي را دارم . بنابراين در راستاي تمام اين مطالب بخوانيد «چهارم» را !!
و چهارم اينكه : امروز مي خواهم به گوشه ديگري از بحث عشق بپردازم.بحثي كه تا كنون لااقل 25 مطلب براي آن نوشته ام ! و اين بار از زاويه اي ديگر : به نظر شما اين جمله چقدر درست است ؟! عشق اول هيچوقت فراموش نمي شود ! يا مثلا اين يكي : عشق احساسي ست كه تنها يكبار به سراغ آدم مي آيد ، و جملاتي از اين دست .
آيا عشق يك دابطه انحصاريست ؟! و اگر هست آيا اين انحصار در مقطع حضور معشوق به عنوان طرف عشق است يا به طور دائم حتي در صورت نبود او و حذف شدنش به هر دليلي – خروج از دايره عشق يا مثلا خداي ناكرده فوت شدن و …- اين انحصار ادامه دارد ؟! و اصولا اگر اين انحصار هست تكليف عاشق به دنبال ، از دست دادن كامل معشوق چيست ؟! و …!
دوست مهرباني هميشه همراه ، روزي به من گفت كه اين تحليلهاي منطقي را قبول ندارم چه عشق با خود مي برد و سوال نمي پرسد و عاشق مطيع عشق است ! دوستم راست مي گويد ، خيلي هم ! اما حكايت گفته هاي من چيز ديگريست . من فكر مي كنم كه هزار حس نزديك كننده بين زن و مرد وجود دارد كه در اين طيف هزار رنگ تنها يك رنگ ، عشق است ! اما متاسفانه به واسطه عدم شناخت و تجربه ، به خصوص در جامعه ما ، هر يك از اين رنگها با ديگري اشتباه مي شوند و در نتيجه خيلي از جاها سر عشق بريده مي شود ، بي گناه بي گناه !بي شك عشق محيط بر ماست و ما تحت نفوذ و سيطره اش ، و بي شك من به عنوان يك محاط قصد شناختن محيط را ندارم . اما گمان مي كنم آنسان كه براي خدا ، كه محيط ترين محيط هاست - صفات ثبوتيه و سلبيه مي شمريم ، براي عشق هم بايد چنين كرد تا جبرائيل و اسرافيل و عزرائيل و… ابليس را با خدا اشتباه نكنيم ! و مگر نه اينكه خدا چيزي جز عشق نيست و عشق خود خود خدا ست ؟!
پس اين سوالات براي به چالش كشيدن منطق عاشقانه مان است تا حس تشخيصش برتر از پيش منطق عاقلانه را در نوردد و خويش را در دامان عشق اندازد ، خود خود عشق !!
و از انجا كه من از اين همه كم محلي از رو نمي روم ! به سوالاتي كه در مورد انحصار گفتم فكر كنيد تا بحث را ادامه دهيم .
عاشقانگي تان مستدام .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/16/2003 04:38:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : درآغاز راه اين وبلاگ ، بحثي را آغاز كردم با عنوان جستاري در ترانه . لينكهاي مطالب نوته شده را در ستون لينكهاي موضوعي مي توانيد بيابيد . اين نوشته ها به تاريخ ترانه نويسي نوين ايران و شخصيتهاي برجسته و تحليل سبكشان مي پرداخت . نوشتن اين مطالب به يافتن دوستي منجر شد كه ترانه سرايي موفق و دوست داشتني ست . حسن عليشيري ، ترانه سراي جوان ، با ترانه هاي دلنشينش ، گاه گاه سرافرازم مي كرد و يكي دوبار هم مقالاتش را برايم فرستاد كه در همين وبلاگ ديديد (لينك در جستاري در ترانه ) . بسيار از او خواستم كه وبلاگي براي خود طراحي كند تا بالاخره 2-3 روزيست كه اين اتفاق خجسته رخ داده است . تا آنجا كه مي دانم ، اين نخستين وبلاگ تخصصي ترانه است كه قصد دارد به ترانه هاي زيبا و تحليل ماهيت ترانه از لحاظ تكنيك و سبك . جايگاه بپردازد . وبلاگ حسن عليشيري عزيز ، «بي سرزمين تر از باد» است كه برگرفته از ترانه اي به همين نام اثر يغما گلرويي ست . ديدن اين وبلاگ را به همه دوستان طرفدار ادبيات ، شعر و به خصوص ترانه توصيه مي كنم . وبلاگي كه مسلما از آن بيشتر خواهيم شنيد .
دوم اينكه : ادبيات به يك قشر خاص تعلق ندارد . گاهي يك جمله از دهان فردي عامي شنيده مي شود كه بر هزار دفتر شعر پرمدعا مي ارزد ! در گستره دنياي مجازي گاه و بيگاه نوشته هايي به صورت اي-ميل بدون نام نويسنده به دستمان مي رسد كه بسيار زيبا و تاثيرگزار و سرشار از حقيقتي ناب به نظر مي رسند هرچند كه شايد از لحاظ تكنيك خيلي برجسته نبوده و بيشتر به متل و افسانه شبيه باشند . شايد دليل زياد شدن كتابهايي مانند « 17 داستان كوتاه از نويسندگان ناشناس » همين باشد . امروز داستاني را برايتان ترجمه كرده ام كه از همين راه به دستم رسيده است و بنابراين نويسنده اش همان « ناشناس » شاهكار نويس است !ظرافت و دقت اين داستان حيرت انگيز است به خصوص اگر پرسشگر و دقيق بخوانيد .
«يك داستان عاشقانه »
روزي روزگاري ، جزيره اي بود كه تمامي انگيزه ها در آن زندگي مي كردند : شادي ، غم ، دانايي و باقي انگيزه ها از جمله عشق !
روزي به آنها خبر رسيد كه جزيره در آب فرو خواهد رفت . بنابراين قايقهايشان را آماده كردند تا آنجا را ترك كنند.عشق تنها كسي بود كه بر جاي مانده بود ! عشق مي خواست آن قدر بماند كه غرق شدن آغاز شود !

وقتي كه عشق تقريبا در حال غرق شدن بود ، تصميم گرفت كه كمك بخواهد .
ثروت با قايقي زيبا از برابر عشق مي گذشت . عشق گفت : «ثروت ! مي تواني مرا با خودت ببري ؟!»
ثروت پاسخ داد : «نه !نمي توانم !يك دنيا طلا و نقره توي قايق است . جايي براي تو ندارم !!»
عشق تصميم گرفت كه از غرور كمك بخواهد !
« غرور ! خواهش مي كنم كمكم كن ! »
«نمي توانم ! تو سراپا خيس شده اي ! شايد قايقم را خراب كني !!»
غم همان دوروبرها بود كه عشق از او كمك خواست : « غم ! بگذار با تو بيايم !»
«آه ! عشق ! من آنقدر اندوهگينم كه ترجيح مي دهيم تنها باشم !!»
شادي نيز از برابر عشق مي گذشت اما سرخوشتر از آن بود كه فرياد عشق را بشنود !…
ناگهان ، صدايي برخاست : « بيا عشق ! من تو را خواهم برد !». پيرزني بود .
عشق شادمان شد ، آنقدر كه يادش رفت نام پيرزن را بپرسد .
وقتي به خشكي رسيدند ، پيرزن به راه خود رفت . عشق از دانايي ،كه او نيز كهنسال بود ، نام پيرزني را كه نجاتش داده بود پرسيد .
دانايي گفت : « او زمان بود !»
« زمان ؟! اما آخر زمان چرا بايد به من كمك كند ؟!»
«چون تنها زمان مي تواند دريابد كه عشق چقدر بزرگ است !!»
×
عاشقانه هاي زندگي تان جاودان باد. -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/13/2003 09:38:00 PM ----- BODY: سلام
اين غزل تقديم شما :

« سنگ پراني »

براي پنجره هايي كه رو به مهتابند
هزار سنگ پرانديم و باز هم خوابند !

هزار سنگ پرانديم و… لامپها خاموش !
و سايه هاي سياهي هنوز بي تابند

كه سايه ، سايه همسايه نيست ، انگاري -
- هزار عكس پريشان ، اسير يك قابند !…

از اين جماعت بي خط و ربط مي ترسم
از ابن ملجمياني كه رو به محرابند !

شبيه آرش بي تير ، رستم بي رخش !
دواي درد ولي بعد مرگ سهرابند !!

به روي پرده كماكان ژوكوند مي خندد
ولي چه فايده دارد ؟! تمام دنيا بند –

- شده به شكلك لبخند ! بازي شادي !!
به سرخهاي فريبي كه سبز مي تابند !!…

كسي به فكر غزل نيست غير آنهايي
كه پشت پرده اي از اشك ، كشك مي سابند !!
×
پنجره دلهاتان هماره گشاده مهر و دوستي و عشق باد .
سيامك -------- AUTHOR: siamak DATE: 4/10/2003 05:44:00 PM ----- BODY: سلام
اول اينكه : كرم كتاب يكي از وبلاگهاي مفيدي ست كه علاقه مندان و به اصطلاح خوره هاي كتاب – مثل خود من !-از آن بهره بسيار خواهند برد . نكته جالب اينكه ، نويسنده اين وبلاگ تنها به يك شاخه خاص نمي پردازد و طيف كتابهاي مورد بررسي او نسبتا وسيع است . اگر شما هم كرم كتاب هستيد ، فصول مشترك بسياري با نويسنده اين وبلاگ خواهيد يافت .
دوم اينكه : وبلاگ خانم چوقادي ، وبلاگي زيبا براي علاقه مندان به شعر و ادبيات است .هرچند بسياري از شما با او آشناييد اما به هر حال فكر كردم شايد بعضي از دوستان ، مثل من ، تا به حال ميهمان خانه دل انگيز ايشان نشده اند . اگر اينگونه است : بسم الله !
سوم اينكه : امير مهراني از دوستان قديمي انجمن ادبي پندار است كه داستانهاي كوتاه زيبايي مي نويسد . چنديست كه وبلاگ او با نام به راه افتاده است كه مسلما توصيه مي شود !
چهارم اينكه : سيد ضيا، قاسمي را گمانم كه همه مي شناسيد . شاعر خوب افغان كه غزلهاي شورانگيزي دارد . سيدضيا، عزيز به تازگي عرصه وبلاگشهر را با حضورش معتبر تر از پيش ساخته است . اشعار زيباي او را در يمگان از دست ندهيد .
پنجم اينكه : برويم سراغ ادامه بحثمان !
از دو ديدگاه به كتاب « اولين تپشهاي عاشقانه قلبم » نگاه كرديم . اما ديدگاه سوم :
- تحليل رابطه عاشقانه: در آغاز بگويم كه نه تنها اين گفتار ، كه به اعتقاد من اصولا هيچ انديشه بشري قادر به قضاوت انسانها نيست . حتي مسائل مربوط به قوانين جزائي هم در بسياري از موارد نسبي هستند و با تغيير زمان تحول مي يابند ، چه برسد به مواردي كه مربوط به درون انسانها و رفلكسهاي آنها نسبت به استرسها مي باشد ! اصولا معيار ما براي قضاوت در اينگونه موارد ، درك كردن طرفين درگير است و آن طرف قضيه كه در ما حس همذات پنداري بيشتري بر مي انگيزد ، مبرا تر جلوه مي كند . پر واضح است كه اين ترازو ، بالكل ، ناكارا و غيرقابل اطمينان است چون تنها تقصير مقصر اين است كه با ما به عنوان قاضي ، نزديكي روحي ندارد !! بنا به تمام اينها معتقدم كه قضاوت كردن رفتارهاي انساني اصولا در حيطه توانايي هاي انسان نيست .
پس اكنون به چه خواهيم پرداخت ؟! به تحليل رابطه دو موجود انساني فارغ از « به دنبال مقصر گشتن » يا به قول معروف «مچ گيري »! و البته بررسي آثار اجتماع و در حقيقت ، عوامل بيروني در شكل گيري و اضمحلال رابطه .

اول اينكه اصولا عشق فروغ و شاپور چگونه عشقيست ؟! يا به گفته بهتر چگونه رفتاري دارد؟ از آنجا كه تنها نامه هاي فروغ در اختيار ماست و در حقيقت ما به يك مونولوگ گوش فراداده ايم ، هرگونه نظري در باب شاپور بيشتر بر اساس حدس و گمان و با توجه به قرينه هاست . با توجه به اين مولفه ها مي توان گفت كه عشق شاپور ، عشقي آرام و عميق است : مثل دريا ! عشقي كه نياز به فرياد و گفتگو نمي بيند ، جنجال نمي خواهد ، آرامش مي خواهد و مي زايد !عشقي متمايل به نگاه و نوازش و لبخند .
اما عشق فروغ ، با توجه به اين نامه ها نمود واضحتري يافته است : عشقي طوفاني ! يك عشق به زبان آمده و بسيار آتشين كه فروغ را چنان در خود گرفته است كه حتي پس از جدايي و فرسنگها دور از معشوق ، توان بريدن و دل كندن ندارد . اتفاقا همين مولفه ، علاوه بر اينكه راوي نامه ها فروغ است، سبب مي شود كه حس همذات پنداري يا لااقل همدردي خواننده با فروغ بسيار تحرك شود و درنتيجه برخي از نامه هاي پاياني ، به خصوص با لحن ادبي ترشان ، حال و هواي آدم را باراني مي كنند !ا
در حقيقت عشق فروغ ، به خصوص هر چه كه پيش مي رود و غرور بچگانه را وا مي نهد ، به يك عشق خاكسار شباهت دارد! و اين نكته اي عجيب است !! فروغ به شهادت نامه هايش ، بارها و بارها خود را لايق عشق پرويز نمي داند ، او را بزرگوار و برتر از خود مي بيند و خود را بسيار ضعيف و كوچك ! در حقيقت عشق او اصولا عشقي برابر نيست و منطبق بر خصائص عشق خاكسارانه است ، شبيه آنچه كه در «تحليل عشق نامه هلوئيز و آبلار » به قلم جلال ستاري مي بينيم و وصفش را مي شنويم ! و اين با آنچه مدعيان فمينيسم داخلي ! مي خواهند از فروغ بسازند ، كيلومترها فاصله دارد . لازم به تذكر است كه اين ماهيت خاكسارانه اصلا ارتباطي به حادثه مبهم رخ داده ما بين آنها كه فروغ از آن با عنوان «خيانت» نام مي برد ندارد . چرا كه حتي پيش از جدايي و وقوع آن حادثه نيز ماهيت مذكور در نامه ها سيلان دارد .
غير از نقشي كه سن ( شاپور حدودا 30 ساله و فروغ حدودا 20 ساله ) در اين ميان دارد و قابل انكار نيست ، شخصيتهاي دوگانه اين دو نيز در اين مساله دخالتي آشكار دارند .
در بحث قبل گفتم كه پر واضح است كه فروغ و شاپور دو استراتژي مختلف و اصولا دو نگاه مختلف نسبت به زندگي ، چهان و عشق دارند. به قول عمران صلاحي – در مقدمه كتاب كه نامه اي خطاب به كاميار – است : « فروغ بيشتر تابع احساس بود و پرويز تابع انديشه . احساس به طرف شعر رفته است و انديشه به طرف طنز .»
اين حرف تا حد زيادي درست است . چنان كه پيش از اين نيز بارها گفته ام ، اين تفاوتهاست كه عشق را مي آفريند نه شباعتها ، اما به شرطي كه تفاوت ، تفاوت باشد و نه تضاد ! و متاسفانه فروغ و شاپور در بسياري از چالشها به تضاد دچار شده اند . اما اين چالشها كجاست ؟!
مهمترين چالش ، نوع نگاه آنها به زندگي و فعاليت اجتماعي ست . فروغ خواستار پرگشودن و تسخير افقهاي تازه است و اين براي يك زن ، آن هم بيش از 50 سال پيش ، معادل يا ايجاد معضلات متعدد اجتماعي و بدگويي هاي آنچناني ست كه البته روحيه مبارز فروغ ، اين تاوان را مي پذيرد هرچند كه زجر مي كشد . اما شاپور اينگونه نيست ، او طرفدار آرامش است ، خواهان درگيري نيست . و همين نقطه آغاز بسياري از درگيريها به خصوص پس از ازدواج است .

دومين چالش كه البته بيشتر در دوران پيش از ازدواج ديده مي شود ، همان قضيه معروف « مردان مريخي و زنان ونوسي » ست !! فروغ به خصوص زماني كه از شاپور دور است و تنها با او ارتباط نوشتاري دارد به شدت دچار سوء تفاهم و درك غلط گفته هاي شاپور مي شود و هميشه بعد از گفتگوي رودررو با او و يا گاه با نامه اي ، به راحتي قانع مي شود و از موضع خشماگين خود پا پس مي كشد . شكي نيست كه همين معضل براي شاپور هم وجود داشته است . هر چند كه ما نامه هاي او را در دست نداريم اما در جاهاي مختلفي مي بينيم كه فروغ به توضيح نامه هاي قبلي خود ناچار مي شود !اين تقصير فروغ نيست ، تقصير شاپور هم نيست ! تقصير محيط ارتباط است ! شناخت نا كافي يك مرد از زن به مفهوم عام آن و بالعكس موجب چنين معضلاتي ست كه البته با خواندن هيچ كتاب روانشناسي اي – حتي همين كتاب به اصطلاح سيستماتيك مردان مريخي و زنان ونوسي !!- نمي توان به آن دست يافت . تنها راه حل ، داشتن تجربه برخوردهاي اجتماعي متعدد است كه متاسفانه شاپور و به خصوص فروغ از آن عاري بودند .
از همين جا بخش پاياني نوشتارم را مي آغازم كه مهمترين چيزي كه خواندن اين كتاب به من آموخت اين بود كه رفتارهاي عاشقانه ما و از آن مهمتر چالشهايي كه جامعه براي عشق مي آفريند بعد از گذشت 50 سال بي تغيير مانده است !!
فروغ و شاپور در ابتداي راه عاشقانه شان تا مرز جدايي مي روند چون پدر فروغ مهريه اي سنگين طلب مي كند و شاپور به دلايلي كاملا منطقي – از نظر خود فروغ - سرباز مي زند . مادر فروغ ، يك تضمين چكي از شاپور مي خواهد !! مخارج مراسم از توان شاپور بيرون است ! و …! براي به گندكشيدن يك حس آسماني ، هيچ راهي بهتر از آلودن آن به اسكناس وجود ندارد و اين راهي ست كه جامعه ما سالهاي سال است كه مي رود و نه تنها خيال باز ايستادن ندارد كه دم به دم بر شتاب خويش مي افزايد ! و تنها شجاعت فروغ - به عنوان يك استثنا - و سرسختي اوست كه راه را بر اين زوج عاشق مي گشايد ، چيزي كه متاسفانه بايد بگويم كه امروز روز هم نادر است !!
مشكلات پس از ازدواج نيز ريشه در دو چيز دارند : عدم رعايت حريم مستقل خانواده از سوي جامعه و راه گشايي طرفين رابطه براي انجام اين دخالت !
هر كس از راه مي رسد ، تهمتي به فروغ مي بندد و ريشخندي بر شاپور ! تهمتهايي كه در بسياري از موارد – اگر بر صداقت فروغ باور داشته باشيم كه به جان كامي قسم مي خورد و دليلي بر خلافش هم موجود نيست !- كاملا بي پايه اند . و راه نفوذي كه شاپور بر اين حرفها مي گشايد و موجبات رنجش بي حد فروغ را با زخم زبانها و محدوديتهايش فراهم مي اورد و اين « آش نخورده و دهن سوخته » امان فروغ را مي برد ، هرچند كه تا آخرين لحظات بنا به ماهيت عشق خاكسار خويش ، در را به روي خويش مي بندد و تمام دعوتهايش را موكول به حضور همسرش مي كند و …! و اگر از من بپرسيد مي گويم كه حتي اگر لفظ « خيانت» فروغ را به بدترين معنايش لحاظ كنيم – كه جاي شبهه دارد – رفتار شاپور در اين ميان بي تاثير نبوده است .

در پايان به گمان من بزرگترين دستاورد كتاب اين است كه در يابيم كه در طي اين پنجاه سال ، در زمينه عشق هيچ پيشرفتي داشته ايم ! نه از لحاظ فردي و نه از لحاظ اجتماعي ! و اين براي جامعه اي كه ادعاي عشق و شعر و احساس دارد ، خجالت آور است !! شايد به قول نزار :«از عشق سخن گفتن در شرق يعني چيزي شبييه به خودكشي ! » و همه اينها يعني اينكه ما فقط خوب بلوف مي زنيم ، همين !!
×
عاشقانه هايتان مستدام .
سيامك --------